دروغ زالوست
اين مطلب در تاريخ 1/4/84در روزنامه شرق به چاپ رسيد.
به اصرار برخي از دوستان آنرا روي وبلاگ قرار دادم.
با خود ميگوييم يكبار روزي حقيقت را خواهم گفت اما دورغ زالوست و حقيقت را مكيده است.
(ماكس فريش – نمايشنامه آندورا)
ماكس فريش نويسنده معاصر آلماني را با نمايشنامههاي مانند آندورا، بيوگرافي يك بازي و خشم شديد فيليپ هوتس مي شناسيم.
فيلسوف – روانشناسي كه بر شانه هاي فلسفه مي نشيند و به روانكاوي آدم ها مي پردازد.سالهاست از اجراي دانشجويي خشم شديد فليپ هوتس توسط گروه مهندسپور – هيهاوند در سالن تجربه دانشكده هنرهاي زيبا ميگذرد و ياد و خاطرات اجراي به يادماندني اجراي «آندورا» توسط استاد حميد سمندريان هنوز در حافظه نسل اول و دوم باقي است.
و حال نسل سوميها در كنار نسل اوليها و دوميها به تماشاي اجراي «سانتا كروز» به كارگرداني هما روستا مينشينند.
هما روستا كه سومين تجربه كارگردانياش را پشت سر ميگذارد، اولين تجربه خود را با باغوحش شيشهاي در سالن تجربه نمايش دانشكده هنرهاي زيبا زماني آغاز كرد كه تازه از خارج از ايران آمده بود و به درستي زبان فارسي را صحبت نميكرد و دومين تجربه كارگردانياش با سالها تاخير در سال 83 به نام «زمستان» و سومين كار كارگرداني وي «سانتا كروز» است.
آنچه كه در بادي امر توجه مخاطب را در «سانتا كروز» برميانگيزد، كليد واژههايي است كه فريش به آنها خيلي اتكا دارد. كليد واژههايي است كه فريش به آنها خيلي اتكا دارد. كليد واژههايي مانند خواب، رويا، نظم، تصادف، رك و راست بودن، عشق و «سانتا كروز»!
پرداختن به تمامي اين كليدواژهها از حوصله اين نوشتار خارج است، اما با واگشايي كلمه «سانتا كروز» ممكن است به برخي از كليد واژههاي مورد نظر فريش نيز دست يابيم.
سانتا كروز كجاست؟
سانتا كروز از نظر جغرافيايي واقعاً وجود دارد، آمريكا «سانتا كروز» دارد، مالزي و اندونزي هم «سانتا كروز»دارند. سانتا كروز در واقع اسم «محلي» است. محلي است كه در آنجا «الويرا» «پلگرن» جدا ميشوند و سرهنگ از آنجا ميخواهد به سفر برود و نميتواند. اما اين محل در كدام يك از كشورها اتفاق افتاده؟ آيا سانتا كروز مورد نظر فريش آمريكا است يا مالزي و اندونزي يا هيچكدام؟!
به نظر همين آخري است. سانتا كروز ناكجايي است كه وسوسهانگيز است. جايي دور كه ممكن است در آنجا خوشبختي را پيدا كرد. سرزمين بيمرگي و تحقق يافتن آروزهاي دستنيافتني است. وادي شور و مستي و عشق، از خود بيخودي و شيدايي، سرزمين خيال است كه در آن نه تاريكي است نه بينهايت، نه مرگ!
سرزمين نشاط و سرخوشي است! سرزمين جادويي!! قدرت فريبندگي و جذابيت «سانتا كروز»نيز به همين است كه بر افسون «زنانه» ميتواند غلبه كند و با قدرت فريبندگي بالا بدون اينكه خود را محدود به جغرافيا كند با تخيل افراد نمايش – كاراكترها – عجين ميشود و آنها را شيفته ميكند. پس همگي اهل خاك – نه خدمتكاران مسخ شده در قصر سرهنگ – همراه ناخداي شراع برافراشته – پلگرن – به دنبال گمشده خود «خوشبختي» رهسپار «سانتا كروز» ميشوند. بادبانهاي عشق زير شلاق توفانها و امواج سركش مقاومت ميكنند تا با جواز ورود به اين سرزمين جادويي – عشق – طعم خوشبختي را بچشند اما نميدانند كه «سانتا كروز» سرزمين جدايي است، سرزمين اعتراف و آشكار شدن درونيات انسانها است!
سرزمين بيزماني است يا به تعبير درستتر سرزميني است كه بياختيار زمان در آن پس و پيش ميرود، مگر خورشيد حقيقت از زير ابرهاي سياه توهم و رويا خود را نشان دهد. با ظهور حقيقت «تنهاي» خسته از ماجراجويي و سفر قالب تهي ميكنند و به ابديت رويا و خلسه ميپيوندند و فارغ از هراس زندگي «ديگرشان» كه نميدانند چگونه است در بيزماني رويا غوطه ميخورند. چرخه عظيم زندگي، عشق، رويا، مرگ در چرخش ابدي – ازلي خود، «عشق» را در نقطه مياني دايره هستي ماجراجويانه – الويرا و پلگرن- به قانون تبديل ميكند و قواعد مختلف بازي را همچون اقمار اين هسته مركزي به دفعات جايگزين ميكند و در آخر« در» بر همان پاشنه ميچرخد كه بايد بچرخد!
از آنجايي كه با «قانون» كاري نميتوانيم بكنيم - «با عشق» - نيز! پس از قواعد كمك ميگيريم و قاعدهها را تا بينهايت تكرار و جايگزين ميكنيم، اما هنوز تاثيري ندارد. همان است كه هست! تصميم ميگيريم از بازي «قانون»- «عشق»- فرار كنيم، ولي ناخودآگاه فريبندگي و افسون هر دو مدد ميرسانند و باز هم راه به جايي نميبريم! زيرا «قانون» - «قانون» است!
«فريش» بر اين «قانون» نانوشته گردن مينهد و آن را ميپذيرد. در تمام آثارش اينگونه است. شايد عدهاي «فريش» را جزء «جبري» مذهبيها دستهبندي كنند كه البته پر بيراه نرفتهاند. و اين باور «جبر» يا «تقدير»پذيري بنيان انديشه فريش را تشكيل ميدهد و كمتر براي اختيار اعتبار قايل است. فريش اعتبار اختيار را نيز در جبري بودن آن ميپذيرد. براي روشن شدن بحث به نمايشنامه بيوگرافي يك بازي اشاره ميكنم.
در آنجا زن و مرد پس از يك سري اتفاقات كه براي آنها افتاده توافق ميكنند كه بازي را دوباره از ابتدا آغاز كنند – بازي زندگي را – اين امكان به آنها داده ميشود ولي در شروع و ادامه ي مجدد نيز به همان راهي ميروند كه قبلاً رفته بودند.
بنابراين در نگاه فريش ما هر چند بار كه به دنيا بياييم همان بازي را انجام ميدهيم كه براي ما مقدر شده يا مجبور به اجراي آن هستيم. اين جبر و تقدير محدوديت زماني ندارد، دورهپذير هم نيست. زن و مرد «بيوگرافي يك بازي» همانگونه درگير «جبرند» كه «الويرا» و «ديگران» در «سانتا كروز»!
در اينجا – سانتا كروز- از زبان الويرا ميشنويم: «هيچكس نميتونه جز اون زندگي كه برايش مقدر شده زندگي كنه!»
پس همهچيز همانگونه ميشود كه بايد باشد. موقعيت و شرايط نيز به نحوي كنار هم قرار ميگيرند كه انسان ناخواسته يا حتي به صورتي «تصادفي» همان كاري را انجام دهد كه برايش مقدر شده است. «فريش» عملگرا (پراگماتيستي است) كه به نتيجه عمل، تحليل رفتار در ابتدا فكر نميكند، شخصيتهاي او ابتدا عمل ميكنند، بعد عمل خود را مورد بازنگري قرار ميدهند. خود «حقيقي» نه در «ناخودآگاهي» بلكه در «خودآگاه» تجلي ميكند، به همين ترتيب در ابتدا فرد «ناقص» است و بايد با رسوخ در «ديگري» كامل شود، اين «ميل» حضور در ديگري ايجاد «جذبه» ميكند، فرد روبهرو برايش وسوسهانگيز و تعريف ناشده است‘ زيرا نميداند او كه در مقابلش ايستاده كيست! ميخواهد به «ديگري» وارد شود بنابراين حالت جذبه و شور او را «به عمل» وا ميدارد پس قبل از اينكه فكر كند دست به عمل ميزند‘در حقيقت اين عمل بايد توجيه شود، ما كه در چگونگي حادث شدن عمل هم نميتوانيم دخيل باشيم. عمل ما آن است كه بايد اتفاق بيفتد.
پس فكر كردن يا نكردن هم تاثيري در وقوع عمل ندارد، اما انسان با كنجكاوي چه كند؟ زيرا نميداند با آدمي كه دارد ميخندد، بستني ميخورد، بحث ميكند زير پيشانياش چه ميگذرد؟
پس دلهره دارد، اضطراب يك «آن» رهايش نميكند، در اوج آگاهي ممكن است بگويد اي كاش پنجرهاي از پيشاني هر كس به روي «ديگري» باز باشد و هيچ منعي براي گفت و گو و پذيرش يكديگر نداشته باشند. اينكه امكان ندارد. پس چه بايد كرد؟ اين سوال را آدمهاي نمايش خصوصاً «الويرا» پس از انجام «عمل» ميكنند!
آگاهي در اينجا ميخواهد نقش خود را ايفا نمايد پس راهحل ارائه ميدهد؛ رو راست بودن و از اينكه نتوانستهاند با هم – الويرا و سرهنگ –رو راست باشند حسرت ميخورند.
الويرا: چرا ما نتونستيم رو راست باشيم؟!
ولي آيا انسانها قدرت و توانايي رو رواست بودن را دارند؟ (خارج از بحث داخل پرانتز اشارهاي كنم به دادگاه كلينگتون و رابطه او با منشياش؛ مهمترين نكتهاي كه افكار عموم بر آن پافشاري ميكرد اين كه چرا رئيس جمهور به آنها دروغ گفته.)
فريش به عنوان نمونهاي از وجدان بيدار آدمها راه نجات از گنداب مناسبات انساني را در گريز از دروغ و بيان حقيقت ميداند. همانگونه كه در «آندورا» اشاره ميكند «دورغ زالوست» كه حقيقت را مكيده و خود به حقيقت جديد بدل شده و اگر روزي حقيقت ظهور كند و فرياد بزند من حقيقتم كسي آن را باور نخواهد كرد.
آيا كسي قدرت مقابله با حقيقت را دارد؟
در نمايشنامه گوشهگيران آلتونا نوشته ژان پل سارتر، گرلاخ پير به عروسش «يوحنا» ميگويد: تو طاقت شنيدن حقيقت درباره رابطه ي خودت با همسرت را داري؟
به راستي چند درصد آدمها ميتوانند از خواب و رويا برخيزند و با حقيقت مواجه شوند و به مانند «سمله» (semele) توان چشم دوختن به چشمان «زئوس» را داشته باشند و جانشان را براي ديدن حقيقت ناب كف دستشان بگذارند.
آيا براي فرار از مواجهه با حقايق به خواب پناه نميبريم؟
به قول حميد مصدق خوب را دريابيم كه روياي فراموشيها است! خواب ديازپام فرار از حقايق است؟ يا خواب مكاني است براي تنهايي انسان كه فرصتي براي واكاوي «عمل» را ميدهد؟ يا خواب يك نياز ساده جسماني است؟ به راستي كداميك است؟ آيا خواب همان دنياي ارتباط ما با حقيقت نيست؟ حقيقتي كه در تنهايي و با روح خود با آن مواجه ميشويم و قدرت ابراز آن را نداريم. به راستي دنياي حقيقي چقدر از دنياي خواب فاصله دارد؟ نقش رويا در اين ميان چيست؟ رمزگشايي خواب و رويا و ارتباط آنها با حقيقت خود بحث مفصلي است كه در فرصتي ديگر بدان ميپردازم. در نگاه فريش اعتقاد به حقيقت با «حسرت» توام است حسرتي كه همه آدم هاي نمايش براي برآورده نشدن آرزوها يا دفن كردن آرزوهايشان ميخورند. عدهاي دنبال آرزو ميگردند و عدهاي آرزويشان را دفن ميكنند. آنكس كه در خشكي است و آنكه درياست. آنكه در خشكي است. براي تحقق آرزويش ميخواهد دل به دريا بزند (سرهنگ) كه نميتواند و برميگردد به قصر مجللش! و آنكه از دريا براي يافتن حقيقت به خشكي پا ميگذارد (پلگرن) و ميخواهد عمري داشته باشد كه كتابهاي نخوانده را بخواند، بادام بخورد، پرتقال پوست بكند و زندگي كند!
زندگي كردن چيست؟
زندگي كردن همانا پذيرفتن حقيقت نيست؟ حقيقتي كه در آن آدمها به يكديگر ظلم نكنند، دروغ نگويند، آرزوهايشان را دفن نكنند. بلكه مجالي براي پوست كندن يك پرتقال پيدا كنند- پلگرن، نمايش سانتا كروز.» برگرديم به ابتداي نوشته. به راستي چرا فريش سفر، دريا، جزاير و مكانهاي ناشناخته يا اصطلاحاً جادويي براي پسزمينه اين اثر انتخاب كرده است؟ اين آدمها با سفر ميخواهند از چه كسي فاصله بگيرند؟ يا به چه كسي نزديك شوند؟
بازي خندهداري است! از «ديگري» فاصله ميگيرند ولي در آن «ديگري» دوباره خود را مييابند. پشيمان ميشوند به خود برميگردند و «ديگري» اوليه! تمام اين اتفاقات در پوسته و شخصيت اتفاق ميافتد اما در روح بازگشتي در كار نيست زيرا در عمل اتفاق «ديگري» افتاده است و روح زخمي نگران «ديگري» دومي است!
چه نامي جز جذبه بر اين ميتوان نهاد؟ همه اين رفت و برگشتهاي روح‘ تبلور پيدا كردن در فريبندگي – مردانه است؟ يا افسون – زنانه ؟ يا هر دو؟
همه اينها ميتواند باشد و ميتواند نباشد، ولي آنچه مسلم است و غيرقابل تغيير و تفسير، هيچكس نميتواند جز آنچه كه هست باشد. چه فريبنده، چه افسونگر!
در اين نبرد دايمي ميان فريبندگي قدرت مردانه و افسونگري نيروي زنانه كداميك پيروز ميشوند؟ فريبندگي يا افسونگري؟ ارزش هر كدام از اين كالاها در ترازوي حقيقت چيست؟
آيا اساساً اين دو ويژگي – فريبندگي و افسون – ميتواند به معياري براي سنجش حقيقت تبديل شوند؟
جواب اين سوال هم «بله» است هم «خير»!
بله از آن جهت كه با پذيرفتن اين فريبندگي و افسون «هستي» همهچيز را همانگونه كه هست ميپذيريم نه همانگونه كه ميخواهيم باشد. جهان بيرون از ما نميتواند آنگونه كه ما ميخواهيم يا اراده ميكنيم وجود داشته باشد. زمين به خواست ما مسطح نميشود. پس بايد خود را براي ديدن و پذيرش حقيقت بزرگ آماده كنيم!
در اين «بودگي» يا «هست بودن» براي آنكس كه از مرحله عمل گذشت، ماجراجويي را پشت سر گذاشته و به عقلانيت رسيده كه از خود ميپرسد: زندگي ديگر من چگونه ميتواند باشد؟ چه راهحلي يا چه پيشنهادي ارايه ميدهيم؟
فريش ميگويد زندگي – همان حقيقت است و حقيقت همان «اكنون»! باور به «اكنون» راه را بر حسرت خواري گذشته ميبندد و آرزوي آينده را نيز در اكنون ميجويد.
آناني خوشبختند كه «قدر» اكنون خود را ميدانند! هر چقدر ارزش اكنون را بدانيم به همان اندازه به حقيقت زندگي نزديك شدهايم.
در نمايش «سانتا كروز» همه شخصيتها «اكنون» خود را گم كردهاند. (الويرا) يكي به دنبال عشق گذشته خود را اسير توهمات و رويا كرده و به دليل احساس كردن بار گناه بر روي دوش خود براي پنهان كردن گناه از چشم ديگري با تظاهر به پاكدامني و وفاداري افراطي ميخواهد خود را وفادار نشان دهد فارغ از اين كه «ديگري» به او ميگويد: من هم وفادارم عملاً‘ نه توهمي( يا ذهني)! و «ديگري» (سرهنگ) ميخواهد گذشتهاش را دفن كند چون اشرافزاده است‘ نميتواند! و «ديگري» (پلگرن) نيز آمده كه آينده را قرباني كند. او ميخواهد دريا، رويا، هاوايي و سانتاكروز (سانتا كروز جادويي نه مكان جغرافيايي) را به پاي كشف حقيقت بريزد و با قرباني كردن همه اينها در مقابل حقيقت زانو بزند و فروتنانه با اين كه فرصت – حتي- ورق زدن كتابها را نداشته باشد با زندگي بدرود بگويد. بنابراين هيچكدام از آنها قادر به درك «اكنون»شان نبودهاند و نتوانستهاند حتي به اندازه يك پرتقال پوست كندن ساده زندگي را درك كنند زيرا تاريكي بينهايت و مرگ را درك نكردهاند كه به ارزش «آن» زندگي پي ببرند. اين «آن» نه آن «آن» عارفانه و درويشانه است كه در نزد عارفان معني ميشود بلكه آن «آن» نشاط و خلسه است كه تا حدودي «خيام» بدان اشاره داشته است. نشاط و خلسه ديونيزوسي كه بر عقلانيت تمام عيار افلاطوني لبخند ميزند و آن را به سخره ميگيرد، آن نشاط و خلسه شگفتي كه حاصل «آزادي» كامل است. آزادي و سرخوشي و عدم دلمشغولي به بينهايت، تاريكي و مرگ! آن آزادي سرورآوري كه چيزي جز زندگي را نميجويد. وقتي كه خود عين «آزادي» شدي براي «آزادي» آنچنان قداستي قايل ميشوي كه حاضر نيستي به هيچوجه اين دنياي ترانه و سرود و نشاط را به پاي هر «چيز» بيارزشي بريزي! پس براي كرامت اين «آزادي» خود نخستين منتقد خويشتني و با شفافيت و شجاعت هراسانگيزي خودت را نقد ميكند مانند پلگرن در صحنه انتهايي نمايش سانتا كروز- و از اين كه برخوردي انفعالي و ذهني (سوبژكتيوه) با خود داشته باشي سوژه را از دايره ذهن خارج ميكني و به رابطه انسانها و عيني (ابژكتيو) ميكشاني و بيرحمانه آن را نقد ميكني!
در اينجا است كه «آزادي» تو «آزادي» ديگري است! خودزن و خودآزار يا ديگرآزار نميشوي. حاضر نيستي در محضر عشق دوگانه بازي كني، در ظاهر اداي قديسان را درآوري و در باطن و تنهايي خويش را به شلاق بزني كه «ديگران»ات نيستند. هر چه هست بايد در حضور «ديگري» اتفاق افتد. ممكن است تو در لحظه سرخوشي و آزادي به آنچه عمل كردهاي فكر نكرده باشي يا درستترين گزينه را انتخاب كرده باشي اما پس از آن بايد مسووليت «عملت» را بپذيري. دنياي مورد قبول فريش دنيايي است كه در آن انسانها با پرهيز از دروغ مسوول اعمالشان باشند و با شجاعت آنها را بپذيرند. حتي اگر اين اعمال از سر «تصادف» حادث شده باشند. در دنياي جبر و حادثه «تصادف مورد قبول فريش سر باز زدن از پذيرش مسووليت اعمال چه تصادفي چه آگاهانه فضيلت شمرده نميشود، زيرا در اين چرخه منظم حيات آناني مسخ ميشوند كه دچار روزمرگي شدهاند و آناني شكوهمندند و جاويد كه از اين روزمرگي بر بلنداي مسووليتپذيري عمل خويش ايستادهاند و خودشان را روراست ابراز ميكنند. ميدانيم جامعهاي كه حقيقت (صداقت) از آن بگريزد فضيلت نيز از آن جامعه بار بسته است.؟»
و اما اجرا ...
نمايش سانتا كروز با بازي روان و باورپذير بازيگران به بيان قصه ملواني (پلگرن) ميپردازد كه در كشتياش پذيراي سرهنگ و همسرش الويرا است و ملوان الويرا را با ترفند به كابين خويش ميبرد و اكنون 17 سال از آن ماجرا گذشته و ملوان از دريا به خشكي (قصر سرهنگ) آمده است. در ساختن چنين فضايي كه هم نشانگر قصر باشد هم توانايي تصوير كردن دريا و جزيره و ... را داشته باشد گروه اجرا بهتر بگويم گروه صحنه موفقيت چنداني كسب نكرده است. يك دليل آن ممكن است كمبود امكانات باشد ولي به نظر ميرسد نقص اصلي متوجه امكانات نيست. « سانتا كروز» در واقع داراي ويژگيهاي سانتي مانتاليستي است كه در اجرا تا حدودي اين سانتي مانتاليسم تقويت شده است، نمايشنامه توان پر رنگ كردن و هراسناك كردن عدم صداقت را دارد كه در اجرا كمتر ديده ميشود و ماجراجويي و وسوسه بيشتر مورد توجه واقع شده است. ريتم نمايش تا حدودي در برخي از لحظات كند ميشود خصوصاً در لحظاتي كه الويرا ديالوگهايي بلند دارد اين كندي مشهودتر است. ولي بايد به خاطر اجرايي شسته رفته و فاقد حشو و زوائد از گروه قدرداني كرد و به آنها خسته نباشيد گفت.