بحث در باره ي نمايش دوره ي صفويه بدون پرداختن و بررسي تاريخي سياسي آن دوره امكان پذير نمي باشد.آنچه دوره ي صفوي را از ديگر دوره هاي قبل و بعد خود متمايز مي كند همزماني حكمراني سلسله ي صفوي پيدايش مدرنيزم و شروع اصلاحات يا رنساس در اروپاست.

به نظر مي رسد بررسي شرايط داخلي و اشاره به مسائل خارجي و سپس توضيح شرايط نمايشي به همپوشاني مطلب كمك كرده و زمينه ي لازم براي قبض و بسط بحث را فراهم مي آورد.

حكومت صفويان در اواخر قرن دهم واوايل قرن يازدهم كه مصادف با نخستين سالهاي سده ي شانزدهم بود توسط شاه اسماعيل صفوي در تبريز استقرار يافت.

شاه جوانخت كه تا سيزده سالگي در لاهيجان بود با هفت تن از صفويان و مريدان پدر خود‹‹شيخ حيدر››به اربيل سفر كرد و با هم دستي مريدان پدر و نياكان(همانهايي كه بعدها قزلباش ناميده شدند‘بقول يكي از مورخان معاصرتاتارهاي بيابانگردي كه دور شاه اسماعيل حلقه زدند و او را مرشد كامل مي دانستند)تمام شروان و ارمنستان و آذربايجان را گرفت و دهسال بعد در سن بيست و سه سالگي كرمان‘فارس‘خراسان تا خوزستان و عراق عرب را به چنگ آورد و بار ديگر ايران  به قدرتي سياسي تبديل  شد.

شاه اسماعيل صفوي فرزند شيخ حيدر –شيخ حيدر فرزند سلطانم جنيد(شيخ)‘سلطان جنيد فرزند شيخ ابراهيم(معروف به شيخ شاه)‘شيخ شاه فرزند شيخ صدر الدين موسي‘و وي فرزند شيخ صفي الدين اردبيلي بود.

رشيدالدين فضل الله وزير عاليقدر غازان خان اولجايتو در رقه اي كه به پسر خود‹‹مير احمد››حاكم اردبيل در باره ي شيخ صفي الدين نوشته است او را (...جناب قطب فلك حقيقت و سياح بحار شريعت‘مساح مضمار طريقت‘شيخ الاسلام والمسلمين‘ برهان الواصلين‘قدوه ي صفحه ي صفا ‘گلبن دوحه ي وفا‘شيخ صفي المله والدين ادام الله تعالي بركات انفاسه الشريفه...)معرفي كرده است.

شيخ صفي الدين تمام سعي و تلاش خود را براي نزديكي به ‹‹شيخ زاهد گيلاني ››كه سر آمد عالمان زمان خود بود به كار بست و در محضر شيخ حضور يافت و آنچنان به شيخ نزديك شد كه شيخ دختر خويش را به زني به وي داد و بر تربيتش همت گماشت.و پس از طي مراحلي‘منصب سجاده نشيني و ارشاد عالي را به وي تفويض كرد.با اين موفقيت شيخ صفي الدين اردبيلي به اردبيل برگشت و خانقاهي داير كرد ‘و پس از مرگ شيخ زاهد گيلاني بنا بر وصيت او جانشين شيخ گرديد وخلفا تعيين كرد و به سر زمين هاي دور و نزديك فرستاد‘ودر عرض دو سال شمار هواداران خود را به دوازده هزار نفر رسانيد(به نقل از حبيب السير-امير محمود خواندمير)

با چنين جايگاهي ديگر نوادگان صفي الدين شروع به تبليغ و گرد آوري مريد نمودند.اين مريدان كه هسته ي اصلي قزلياشان را تشكيل دادند در زماني كه شاه اسماعيل به قصد زيارت بقعه ي اردبيل از لاهيجان خارج شد البته هدف اصلي اش خروج از حيطه ي سلطه ي كاركيا بود.تا اردو زدن در ارزنجان در سال 879خورشيدي حدود هفت هزار نفر از 9 قبيله ي تاتار آناتولي به او پيوستند(شاملو-تكه لو-قاجار-روملو-قره مان-ورساق-ذوالقدر-استاجلو-وبيات 9 قبيله اي بودند كه به وي پيوستند)و به سوي شروان حركت كردند و پس از تصرف گرجستان به شروان حمله كردند ‘شروانشاه را كشتند و جسدش را آتش كشيدندو خاكسترش را به زير سم اسبان ريختند.پس از فتح شروان تبريز را بدون خونريزي در حالي كه تسليم شده بود بدونهيچ پيش شرطي به شاه اسماعيل تحويل دادند .(880خورشيدي)

پس از فتح تبريز شاه اسماعيل در كاخ هشت بهشت به تخت نشست و اولين كاري را كه به ثمر رساند مذهب تشيع را مذهب رسمي كشور اعلام كرد.

همه ي اين ها در حالي بود كه بر اثر حكومت مغولان ‘تيموريان و جنگهاي طولاني ‘فقر و فلاكت گريبانگير همه ي مردم شده بود.بنيه ي علمي‘ادبي‘اخلاقي‘اجتماعي و فرهنگ عمومي به قدري ضعيف شده بود كه مثالش را كمتر مي توان در تمام طول تاريخ پيدا كرد.ناگفته نماندكه در اين زمان ازبكهاي وحشي لز يك طرف و امپراطوري عثماني نيز از طرف ديگر چشم طمع به خاك ايران دوخته بودند و مترصد فتح آذربايجان ‘قفقاز‘بغداد‘كرمانشاه وهمدان بودند.

در چنين اوضاع و احوالي شاه اسماعيل خود شيفته ي اوهام زدهدچار يك توهم عظيم بود‘او فكر مي كرد به راستي نماينده ي تام الاختيار خداوند-پادشاه-مرشد كامل و نظر كرده ي آستان باريتعالي  است و سرمست چنين انديشه ايالبته با تراشيدن سابقه ي نسبي جعلي خود را منسوب به خانواده ي عصمت و طهارت و از نوادگان امام موسي كاظم(ع)مي دانست و شكست ناپذيري خود را امري آسماني قلمداد مي كرد.

سلسله اي كه با جعل عنوان ‹‹سيد››براي خود مي خواست توده ي مردم را مرعوب نمايد كه سر چشمه ي قدرت‹‹ شيخ كامل››ملكوتي و آسماني است ولي غافل از اينكه تاريخ روايت ديگري دارد و آنچه كه همه ي مورخان در آن اشتراك نظر دارند اين است كه شيخ صفي سيدنبوده ولي نوادگان او از جمله شاه اسماعيل سيد شده است.اينكه آيا اساسأ اخلاف صفويان شيعه بوده اند يا خير مهم نيست ‘مهم اين است كه چگونه شاه اسماعيل خود را منسب به آل علي مي كند و در نامه اي

به جواب نامه ي سلطان سليم مي نويسد:

                      بس تجربه كرديم در اين دير مكافات

                                                             با آل علي هر در افتاد بر افتاد

انتساب خاندان صفوي به خاندان عصمت و طهارت زمينه هاي افراط وتفريط را فراهم آورد وباعث خونريزي و برادر كشي خصوصأ در ولايات سني نشين ايران گرديد.زيرا بسيار ي از كشتارها در نظر شاه اسماعيل امري عادي و خداپسندانه مي نمود و فكر مي كرد به اين كار مأمور شده است خواند مير مي نويسد:

    ‹‹...لاجرم در آن اوقات و اوان عرصه ي مملكت آذربايجان به آب تيغ غازيان از لوث وجود بسيار ي از جهال و متعصبان پاك گردانيد و دين حق و مذهب ائمه اثني عشر رواج ورونق فراوان گرفت.››

هرچند اين عمل صفويان باعث شد زمينه هايي براي يكپارچگي  ملي برداشته شود

ولي به علت افراط وتفريط هايي كه صورت گرفت موجب شد بعد از جنگ چالدران تبريز بدون هيچ مقاومتي دروازه هاي خود را به روي سلطان سليم عثماني بگشايد و از زياده رويهاي قزلباش رويگردان باشد.

ايران در آستنه ي ظهور دولت صفوي جزاير و ولايات پراكنده اي بور كه هر تكه اش حكمي جدا داشت و به شكل ملوك الطويفي اداره مي شد.به شكل بسيار خوشبينانه‘مثبت ترين اقدام شاه اسماعيل از ميان بر داشتن قدرتهاي محلي و ايجاد وحدت ملي در سرزمين پهناور ايران بود آنچه به به اين وحدت ملي كمك كرد اعلام رسمي تشيع به عنوان دين رسمي كشور بودكه همين امرموجب گشت به تدريج زمينه هاي اتحاد ويكپارچگي ملي در برابر عثماني ها پيدا شود و در دوران شاه عباس ‘ايران به اوج شوكت و عزت خود بازگشت وداراي قدرتي شد كه عصاره ي اصلي آن حول ومحورانديشه ي ‹‹ايرانشهر››بزرگ متمركز بود.

تا قبل از اين دوران –دوران شاه عباس اول-به علت سختگيري هاي متعصبانه ي دولت و فقها كه با دولت همراه بودندباعث شده بود طمع ‘كه به دليل دوره هاي فترت و جنگهاي طاقت فرسا در جامعه شيوع پيدا كرده بود از يك طرف و عدم توجه شاهان صفوي به بروز و تجلي و هنر ‘بسيار از شعرا و نويسندگان ‘اهل هنر و حتي واعظان نيز از ايران به هندوستان كوچ كنند و دربار دهلي مكان امن تري براي اهل هنر و انديشه باشد تا درباراصفهان!

در چنين فضايي است كه انديشمندان و هنر مندان از ترس شكنجه هاي مرگ آور فرار را بر قرار ترجيح  مي دادند.به نمونه هايي از شكنجه ها اشاره مي كنم.

-ماليدن شيره به بدن و قراردادن متهم درون قفس و انداختن هزاران موريانه به درون قفس –كندن پوست بدن و پر كردن آن از كاه-مكحول كردن ‘سوراخ كردن زرد پي پاشنه و مچ وگذرادن طناب از آن و وارونه كردن  شخص با بستن طناب به درخت(همانگونه كه انگور به بند مي كشند)برهنه به خر بستن زنان و دختران‘آدمخواري و...

به نقل از حبيب السير به آدم خواري اشاره مي كنم:

-از مردم صادق القول كه در آن روز حاضر بودند استماع افتاد كه بر سر گوشت جسد آن ناپاك (منظور شاه بيك خان جانشين سلطان حسين بايقراست)بنوعي ازدحام و هجوم عام شد كه چند كس مجروح و زخمي گشتند‘و جمعي كه دورتر بودند يك لقمه از گوشت او را از جمعي كه نزديك بودند به مبلغ گزافي مي خريدند و مي خوردندو گوشت خام با خاك و خون آغشته را بر وجهي خوردند كه بنگيان گرسنه ي محتاج در وقت رسيدن كيف بنگ وطغيان جوع‘گوشت بره ي فربه بريان را (چنان به  رغبت تناول ننمايند)‘بعد از آن فرمود كه كاسه ي سر اورا در طلا گرفته به جواهر گرانمايه ترصيع داده قدحي ساختند ‘و در صحبت شرب از آن قدح مي نوشيدند.

               كاسه ي سر شد قدح از گردش دوران مرا

                                             دارد اين دير خراب آباد سرگردان مرا

شراب نوشيدن در نزد پادشاهان صفوي امري عادي بود.تنها پادشاهاني كه شراب نمي نوشيدند يكي شاه طهماسب بود او هم بعد از بيست سالگي‘ديگري  شاه سلطان حسين  بودكه هر كدام به طرق ديگري خود را مست مي كردند.

شراب نوشيدن كوچكترين كار پادشاهان شيعي مذهب صفوي بود.داشتن حرمسرا با 500زن ‘كه هرچند وقت يكبار به علت زيادي زنان و كنيزان حرمخانه ي شاهي تصفيه مي شد واستهاي سيري ناپذيرايشان از كامجويي پسران خوش سيما‘ايجاد شغل ‹‹لعابدار باشي››در كنار ديگر مشاغل پر آب و نان درباري‘از همه مهمتر افراط و تفريط وتجاهل است.به عنوان نمونه به بيرون كردن سفير انگليس توسط شاه طهماسب و خاك پاشيدن به جاي قدمهاي سفير مراجعه نماييد.

در چنين اوضاع آشفته اي است كه چاپلوسي و آستان بوسي ‘تظاهر ‘ريا كاري اساس كار اديبان ‘مرخان و هنرمندان مي گردد.در اين دوره حتي مكاتبات رسمي دربار آميخته اي از زبان عربي –تركي و فارسي است.ادبيات به پايين ترين سطح

خود نزول  پيدا مي كند وتكلف شاعرانه ‘تعارف‘تكرا رمدح واعاده ي جمله هاي مكرر و اساسأ فضل فروشي آنچنان بر ادبيات سايه مي افكند كه به قول مرحوم بهار ‹‹به جزصائب كه گاهي از واقعيات سخن مي گويد.باقي شعرا مخصوصأ متاخران از قبيل ‹‹بيدل››و‹‹غني››قصدشان آوردن عباراتي است كه با صنعت و مضمون جوربيايد نه با مقصودي كه دارند.

سپس اضافه مي كند:چه بدبختانه بعضي از توايخ اين دوره از حيز انتفاع افتاده و خواندن آنها شخص را از خواندن كتاب بيزار مي كند.(سبك شناسي)

در اين دوره خاصان و اهل حرم و دربار ايران به زبان تركي گفتگو مي كردند ولي در همين دوره دربار هند نه تنهات به زبان فارسي صحبت مي كردند بلكه فارسي صحبت كردن دليل شرافت و فضل وعزت محسوب مي شد.

بسياري از آثار پر ارزش تاريخي و علمي مانند تاريخ ‎ٌ‏ُالفي(تاليف شيخ احمد نتوي)

تاريخ فرشته تاليف فرشته‘منتخب التواريخ تاليف عبدالقادر بدواني‘واكبر نامه تاليف ابوالفضل دكني وكتاب آيين كبري به همين قلم‘اورنگ زيب نامه‘تاريخ هاشم خان خوافي ‘علاوه بر اينها كتاب ارزشمند علمي از زبان سانسكريت به امر دولت هند به زبان فارسي ترجمه شد.

ترجمه هاي رامايانا-مهابهاراتا-طوطي نامه‘جوك نامه‘كه از مهمترين اثار سانسكريت هستند و كتب فرهنگ جهانگيري ‘ برهان قاطع رشيدي ‘و رنج الحكما

نيز در همين دوره و به امر دربار هند به زبان فارسي ترجمه شدند.

در چنين اوضاع واحوالي كه همه چيز به مزاج ملوكانه بستگي دارد و تكليف هنر وهنرمند بطور اعم و اهالي هنر نمايش به طور اخص روشن است. نمايش در اين

دوران چيزي جز خرده نمايشهاي مسخره گي و لودگي و انواع بازي هاي نمايشي نمي باشد.كه آن هم در شرايطي بنابر صلاحديد شاه انجام مي پذيرد و چنانچه شاه 

گوشه چشمي به هنر نمايش اين جمع كه در نظر شاه ‹‹مطربانند››نداشته باشند بساطشان برچيده مي شود و روزي ايشان با تصميم شاه بر بال فرمان شاه مي نشيند و مي گريزد.

براي شروع بحث در اين زمينه از فرمان مشهور شاه طهماسب كه در طرف راست سر در بالاي مسجد مير عماد كاشان نصب شده است آغاز مي كنيم.در آنجا

پس از مقدمه مفصل مي خوانيم:

               ‹‹...از مناهي و منكرات توبه نصوح وقوع يافته به مقتضاي كريمه ي:

كنتم خير امته اخرجت للناس تأمرون بالمعروف و تنهون عن المنكر –حكم مطاع واجب الاتباع صادر گشته كه از ممالك محروسه شرابخانه و تنبك خانه و معجون خانه و بوزه خانه(شراب برنج)و قوال خانه(جايگاه خوانندگان و نوازندگان)و بيت الطف(جايگاه زنان روسپي)و قمار خانه و كبوتر بازي نباشد.مستوفيان كرام ماهانه و مقرري آن را از دفاتر اخراج نموده و داخل جمع و دفتر نسازند و امور مذكوره را از جميع ممالك محروسه خصوصأدار اليمان كاشان بر طرف ساخته ‘نگذارند منبعد كسي مرتكب مناهي شود و ساير نامشروعات را مثل ريش تراشيدن و تنبور زدن و ديگر الات لهو ‘رفع نمايند و هر كس مرتكب اين امور شود زجر سياست بليغ نموده ‘انچه مقتضي شرع شريف باشد مرتب دارند و منع نقاره زدن و اجتماع كردن در بقاع خير نمايند...

و در جايي ديگر به  خان احمدخان حاكم گيلان مي نويسد:...منبعد خراج ومقاسمه كه به او گذاشته بوديم از كمال اسراف و ناداني صرف گوينده و سازنده و معركه گير و كشتي گير و زور گير ورقاص و شمشير باز و خروس باز و قوچ باز و حقه باز و گاو باز و گرگ باز و شاطران و مطربان و قصه خوانان و حيزان و مسخره گان و ملحدان بي ايمان ننمايد...

                       از منشور شاه طهماسب به مير خان احمد خان حاكم گيلان

از اين منظر قصه گو و معركه گير و كشتي گير و گوينده و سازنده را ملحد بي ايمان قلمدادمي كند و آنرا با بيت الطف و شرابخانه و يوزه خانه يكي مي پندارد.

هنر قوالي و معركه گيري و نوازندگي خوار مي شود و بازار تزوير و ريا پر رونق مي گردد.

هر چند در دوران شاه عباس براي سه نوازنده ي دربار به نامهاي افندي (خواننده)حافظ ثاني و حافظ جامي(رامشگر)در يكي از محلات اصفهان خانه مي سازد و آنرا محله ي ‹‹نغمه›› مي نامدولي موجب بي مهري شاه نسبت به ديگر هنرمندان نمي شود.

پادشاهان صفوي هيچ كدام نتوانستند افراط و تفريط را نگه داشته  معتدل باشند. در آن چيزي كه خواست ملوكانه بود تا آخر مي رفتند‘حتي اگر باده نوشي بود .

شاه عباس بر اثر باده نوشي نسبت به غذا بي اعتنا مي شود و مستختمانش مجبور بودند دور از چشم او غذا بخورند زيرا بوي غذا او را آزار مي داد.با اين حال شاخص ترين ‘ معتدل ترين ‘ زيرك ترين ‘لايق ترين ‘جسور ترين ‘سنگدل ترين و قرت جوترين آنها شاه عباس بود.

شاه عباس با مجموعه صفات نيك وزشت زماني به نشست توانست بساط نفاق و دورويي و خيانت را برچيند .او حتي در اين كار بر پسران خود نيز رحم نكرد.وي در مدت كوتاهي مدعيان قدرت شاه و سران قزلباشان را از ميان بر داشت و آرزوي ديرينه ي ايرانيان را جامه ي عمل پوشيد ودست سرداران و حكام ترك را از فرمانروايي كوتاه كرد از طرف ديگر با مكحول كردن فرزندان خويش دل نردم ايران را داغدار كرد. با عقل و تدبيراو در سياست خارجي دولت ايران راه تازه اي را در پيش گرفت و توانست جايگاهي را در جهان كه با سرعت به سمت صنعت و ترقي مي رفت براي خود جستجو كند.در اين دوره بيشترين ارتباط با دول خاجي بر قرار شد وافراد زيادي توانستند به ايران بيايند و آنچه كه دستمايه ي بسياري از نوشته ها و پژوهش هاست حاصل همين  مسافران فرنگ به سرزمين پر رمز و راز ايران است.

            

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

و اما نمايش:

نمايش دوران صفوي داراي  هويت مشخص سبك اصفهان نيست .سبك اصفهان در معماري وهنرهاي دستي سبك شكوه وجلال است ولي آنچه كه از نمايش دوره ي صفويه بر جاي مانده است نمايشواره هاي است كه از دير باز وجود داشته و در دوره ي صفوي نيز به حيات خود ادامه دادند.

شايد بتوان گفت تنها نمايشي كه مي توان به آن لقب سبك اصفهان داد همانا تعزيه است كه نقطه شروع آنرا دوره ي صفويه مي دانند.

آدام اولئاريوس در گزارش سفر خود تحت عنوان اصفهان خونين شاه صفي مي نويسد:

       ..13ماه مه مصادف با اول محرم و ايام عزاداري ايراني هاست كه مدت ده روز را تا عاشورا به عزا مي نشينند.اين مراسم فقط در ايران انجام مي شود و در ديگر كشورهاي اسلامي از آن تبعيت نمي كنند.اين عزاداري به يادحسين (ع)فرزند علي(ع)است.در اين ايام ايرانيها لباس سياه عزا پوشيده و غمگين هستند ‘شوخي و بذله گويي نمي كنند‘لب به مشروب نمي زنند واز منهيات پرهيز مي كنند.در آن موقع در اربيل مراسم خاصي انجام مي شد. نوجوانان در كوچه و خيابان دور هم جمع شده و دسته هايي را تشكيل مي دادند و با بيرق هاي بلند در حالي كه فرياد

يا حسين ‘يا حسين مي كشيدند بطرف مساجد وتكايا مي رفتند در شبهاي سه روز آخر ايام عاشورا مردان هم در تكايا هم در زير چادرهاي بزرگ اجتماع كرده و در حاليكه مشعل هايي در دست داشتند با فرياد و شيون كه خون به رويشان آمده و

رنگ و رويشان سرخ مي شد عزاداري مي كردند...

اولئاريوس سپس به توصيف عزاداري مخصوصي مي پردازد كه داراي جنبه هاي نمايشي خاص است‘هم از نظر صحنه پردازي هم از نظر شكل و اجرا ‘...در جلوي ما يك شمعدان بزرگ چوبي گذاشته بودند كه در  حدود 20 تا 30 شمع در آن مي سوخت.در وسط ميدان نيز شمعدانهاو مشعل هاي زيادي روشن بود وطنابهايي بالاي مي دان كسيده بودند كه با كاغذ الوان تزئين شده بود.

مردم شهر اردبيل در دستجات زيادي وارد مي دان شدند ‘عده اي از آنها روي زمين نشستند و جمعي ديگر كه مشعل ها و چوبهايي كه سر آنها نارنج زده بودند ‘در دست داشتند دور يكديگر دايره وار جمع شده و شروع به خواندن مرثيه كردند.

پس از پايان يافتن اين مراسم خان براي خوس آمد سفيران دستور آتشبازي داد.كه اين مراسم با اعتراض مردم روبرو مي شود ولي خان به خاطر خوش آمد سفرا اين كار را مي كند .فرداي آن روز را اولئاريوس اينگونه گزارش مي كند:

        ...فرداي آنروز‘قبل از طلوع آفتاب  مراسم تشيع جنازه ي شهيدان كربلا انجام شد.بدين معني كه دسته ي بزرگي با علم وكتل و بيرق با عده اي اسب و شتر كه آنها را سياهپوش كرده و تابوتهاي نيلگوني را تشبيه به اجساد روي آنها گذاشته بودند‘در خيابانها و كوچه هاي شهر شهر شروع به گردش كردند .روي بعضي از

شترها و اسبها كودكان و پسر بچه هايي را به عنوان بازماندگان شهداي كربلا نشانده بودند و به زين و روپوش نيلگون اشبها و شترها تيرهايي فرو رفته بود كه كفار و دشمنان حسين(ع)بطرف آنها پرتاب كرده بودند. روي بعضي از اسبها و شترها هم تير و كمان و شمشير و كلاه خود و زره و ساير سلاح هاي باقيمانده از شهدا را حمل مي كردند.

اين توصيف يكي از زيباترين توصيفهاي نمايشي است كه از واقعه ي خاكسپلر ياجساد كشتگان كربلا تصوير شده است.

اين اعمال نمايشي و تنظيم روضه الشهدا توسط ذاكرين زمينه هايي براي شكل گيري تعزيه بود‘فاخرترين و جذاب ترين آيين نمايشي جهان تشيع كه به قول عنايت الله شهيدي از اواخر عهد صفويه به ترديج شكل گرفت و تقريبأ به صورت كامل از زمان زنديه در ايران رايج بوده است...

با مرور گزارش اولئاريوس به درستي در مي يابيم كه از نظر صحنه آرايي و جلوه هاي بصري مراسم نكوداشت شهادت امام حسين(ع)از هر حيث منصر به فرد بوده و خصوصيات بصري يك نمايش تمام و كمال را دارا بوده است.

همين جلوه هاي بصري است كه به تدريج با وام گيري از مراثي و مدايحي كه در خصوص واقعه ي عاشورا سروده شده است و استفاده از مقتل ها و بويژه مهمترين

منبع مراثي يعني روضه الشهدا توانست با شكوه تمام رشد نموده و به بزرگترين نمايش موسيقيايي جهان تشيع تبديل شود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ديگر اشكال نمايسي:

              نمايشها ‘خرده نمايشها‘آيين و مناسك در دوره ي صفوي داراي فراواني زيادي است.اين اشكال نمايشي شامل:چوگان بازي‘قپق اندازي‘آب پاشان‘رقص‘گاو بازي‘گرگ بازي‘عيد گل سرخ‘جنگ حيدري و نعمتي‘جنگ سنگ و.شمشير‘ريسمان بازي‘حقه بازي‘گلريزان حمام‘قاپ بازي‘تخم مرغ بازي‘كفتر بازي‘خروس بازي‘جنگ خروس‘جنگ شتر‘فلاخن بازي‘شش پچول‘شطرنج‘نرد‘آتش بازي‘مناقب خواني‘معركه گيري‘نقالي ‘جنگ قوچ‘پرده خواني‘شمايل گرداني و...

آدام اولئاريوس يكي از مجالس گرگ بازي و جنگ قوچ را چنين بيان مي كند.

                 ...ابتدا چند نفر شعبده باز آمده و نمايشهاي دادند بعد چند نفر وارد ميدان شدند كه سرا پا لخت بوده و فقط شلوار كوتاه چرمي پوشيده و سراپاي خود را با روغن و دوده سياه كرده بودند ودر وسط حياط جست و خيز كرده و با حركات بدن نمايشاتي مي دادند...سپس دو قوچ با شاخهاي بلندراوارد ميدان كرده به جان هم انداختند و قوچها مدتي شاخ به شاخ مبارزه مي نمودند .آنگاه دو پرنده با بالهاي رنگارنگ را كه اندكي بزرگتر از طوطي بودند آورده و آنها را به دعواي با يكديگر وادار كردند‘در پايان كار با زدن طبل دوازده گرگ را كهبه گردن آنها طنابهايي بسته  و سر طناب را يك فراش گرفته بود به ميدان و وسط مردم آوردند و جماعتي رو به فرار گذاشته و موجب خنده ي ديگران شدند و يك نفراز فراشها

كه نقابي براي حفاظ خودبه صورت  زده و به دستهايش نمد پيچيده  بودجلوي يكي از گرگها آمده گرگ به سر و روي او پريد ولي او با مهارت سر گرگ را ميان دو دست  گرفته و آن حيوان را با خوددور ميدان كشيده به خارج برد...

اين گزارش از خرده نمايش ها در قزوين بود.وي در اصفهان شاهد يك مجلس بزم بود:

         ...ايراني ها در موقع صرف غذا دوست دارند موسيقي گوش كنند و رقص يا نمايشهاي ديگر هنري را تماشا نمايند‘الات موسيقي كه در شرفيابي و ضيافت آنروز ‘شاه صفي مي نواختند عبارت بودند از ضرب ‘ني‘فلوت و كمانچه كه ضزب گير در عين حال آواز هم مي خواند‘ولي صداي او در گوش ما شبيه ناله ها و فريادهاي دردناك بود‘رقاصه هايي كه قبلا ذكر كرديم گاه به گاه با آهنگ مي رقصيدند و چند نفر ديگر با هنر نمايي در‹‹ بندبازي››ميهمانان را سر گرم مي كردند...

او در جايي ديگر به رقص-رقصندگان هنري اشاره مي كند و به يك نمايش ريتميك

اشاره مي كند و در آن بازيگرها را از رقصنده ها جدا مي كند...

                ...در حضور همه ‘رقاصه ها و بازيگرها كه غالبأزن و شوهر هم هستند به معاشقه تا مرحله ي آخر مي پردازند...

به غير از رقص بزمي كه علي الخصوص در مجلس شاهان و اشراف انجام مي شده نوع ديگردر شاديهاي عمومي كه آن هم به فرمان شاه انجام پذيرفته است.آن هم در همان زمان –زمان شاه طهماسب-(كه براي مير احمد خان منشور نوشته

بود.)شاه طهماسب منشور ديگري براي محمد خان شرف الدين اوغلي نوشته كه همه گونه پذيرايي از قدوم همايوني بنمايد و سفارش مي كند بعد ا آنكه به چراغاني

و آب و جارو و آذين بندي وآيين بستن قالي و پلاس و فراش پرداختند.عورات(كه در اينجا بازيگران=رقاصان)و پيكها بنشينند و چنانكه قاعده ي شهر است عورات

با آينده و رونده در مقام شيرين كاري و شيرين گويي در اينده و از هر محله و كوچه صاحبان نغمه بيرون آمده باشند كه در بلاد عالم مثل آن نباشد...

از ديگر اشكال نمايشي كه بسيار شبيه به‹‹كوسه گردي››است و شباهتهايي نيز با كراسوس بازي دوران ساساني دارد.اشاره مي كنم در فارس نامه ي ناصري نسبت 

به خوار كردن القاص برادر شاه طهماسب آمده است:

                          ...بهرام ميرزا بنا بر مصلحت دست و پاي القاص ميرزا را به غل و زنجير مقيد داشت كه همچنان به نظر سياست اثر پادشاه بود.چون پادشاه خبر يافت غل و زنجير را از پاي او برداشتند و او را بر الاغي برهنه نشانيده كلاه بلندي يك زرعي كه دوره ي اورا به پر خروس و دم روباه آراسته بر سر او گذاشتند و قباي خود رنگي از كرباس كه ميانه ي آستر و رويه ي آن را از پشم و پنبه بيشتر از انچه كه فقرا دوزند پر كرده بر وي پوشانيدند و مسخرگان و بازاريان و اهل محلات در ركاب و پس وپيش او به زدن تمبك ‘دهل وسرنا و سنج مشغول شده دستك زنان و پاي كوبان اورا به همان هيأت وارد مجلس همايون نمودند.

سابقه ي ذهني در باره ي تحقير شكست خوردگان جنگ سابقه اي بس طولاني است اما اين تحقير چه اندازه مايه هاي نمايشي دارد خود جاي بحث ديگري است.

آنچه در اين گزارش ديديم شباهت بسيار زياد اين گونه ي نمايشي تحقير آميز با تحقير :‹‹كراسوس ››سردار رومي دارد كه در حمله به ايران توسط ‹‹سورنا ›› باز سازي مي شود و به ‹‹كراسوس بازي››شهرت دارد.بعدها كراسوس بازي در اشكال نمايشي ديگري مانند‹‹مير نوروز››و‹‹كوسه برنشين››نيز ديده مي شود.

به نظر مي رسد كساني كه جنين طرحي  براي آوردن القاص به كار بسته اند از

مير نوروز يا كوسه بر نشين كه در آن زمان در اكثر نقاط ايران برگزار مي شده

خبر داشته اند.

علي رغم اين نمايشهاي عمومي در روزگار صفويه يكي از مهمترين اشكال نمايشي ‹‹نقل››است.خوب است بدانيم در اين روزگار كتابهايي مانند : اسكندرذوالقرنين‘رموز حمزه‘و حسين كرد شبستري نوشته شدندكه دستمايه ي

اصلي نقالان بودند كتابهايي كه هم ريشه هاي حماسي داشتندو هم مذهبي‘خصوصأ

رموز حمزه!

بر همين پايه بود كه به تدريج انواع نقل هاي مذهبي مانند:حمله خواني يروضه خواني ‘پرده داري و يك نوع نقل پيشرفته بنام سخنوري كه از مقابله ي مناقب خوانان حادث شده بوجودآمد.حمله خواني ‘نقل قسمتهايي از كتاب حمله حيدري نوشته ميرزا محمد رفيع باذل بود.روضه خواني كه در اصل از اشعار كتاب مهم روضه الشهدا اثر واعظ كاشفي توسط يك نفر نقال كه بعدأروضه خوان ناميده شد خوانده مي شد.كه روضه خوانها دو دسته بودند واعظين وذاكرين.كار اصلي ذاكرين بيان وقايع و حوادث مذهبي و ذكر مصيبت بود همانگونه كه امروز هست وواعظين نيز به وعظ وخطابه مي پرداختند همانگونه كه امروز چنين مي كنند.

از آنجايي كه اساس كار واعظين وذاكرين بر كلام و تاثير قدرت كلام بر تماشاگر نهفته است لذا تكيه ي اصلي آنها بر بيان و كلام است و در نزد ايشان آنچه از اهميت كمتري برخوردار بوده و هست ‘حركت است.

پرده دار ي وشمايل خواني نيز دو گونه نمايش هستند كه در دوران صفويه گسترش يافتند.پرده خوانهاپرده اي شامل وقايع مختلف عاشورا ‘آفرينش‘بهشت‘

جهنم  را كه به صورت طوماروقايعي را دنبال داشت و بدنبال يكديگر يك داستان را روايت مي كرد نقش مي كردند.اماشنايل خواني كه تا اين اواخر نيز در برخي از شهرها رواج داشت ‘شمايل خوان ‘شمايل يكي از مقدسين را درقابيدر دست

مي گرفت و با صداي خوش اشعاري را در مدح او مي خواند.

يكي ديگر از انواع نقل صورت خواني است كه صورت خوان نمايش داستانها را به زيبايي و فن آوري تمام روايت مي كرد.

پاتوق اصلي نقالان ‘شاهنامه خوانان‘پرده خوانان‘مناقب خوانان و حتي دسته هاي

مطرب در دوره ي صفوي قهوه خانه بود.دسته هاي مطرب كه از شهرستانهاي

دور و اطراف به دليل اينكه قهوه خانه مورد توجه شاه عباس بود و شاه عباس

برخي از اوقات براي شنيدن نقل و معركه گيري وديدن مجالس تقليد به قهوه خانه مي رفت براي اينكه مورد لطف شاهي قرار گيرند به اصفهان آمدند و ماندگار شدندو قهوه خانه ها را پاتوق خود قرار دادند.اين دسته هاي تقليد بغير از قهوه خانه ها به مجالس اعيان و اشراف نيز مي رفتند وبنا بر تماشگر و مجلس تغيير سبك مي دادند و آرام –آرام همين تغييرات به عنوان يك سنت در آمد كه چهار صندوق با خود به رنگهاي قرمز-زرد-آبي و بنفش مي بردند و اين صندوقها توسط ‹‹شال كش ها››يا ‹‹صندوق كش ها››حمل مي شد و در اوج موسيقي اين صندوق ها يكي يكي باز مي شد و از درون هر يك از صندوق ها يك رقاص بيرون مي آمديك رقص دسته جمعي مي كرد ند دوباره به صندوق ها مي رفتند و آماده مي شدند كه توسط صندوق كش ها حمل شوند .و در اواخر به جاي صندوق بنفش صندوق سياه جاي گزين صندوق بنفش شد.به تدريج همين گروهها قصه ها و موضوعات عاميانه را دستمايه قرار دادند و زمينه هاي سرگرمي مردم را فراهم آوردند هر كدام از اين دسته ها در قهوه خانه اي مندگار شدند و شهرتي پيدا كردند يكي از اين قهوه خانه ها داراي شهرت زيادي شد و شاه عباس نظر لطفي به آن داشت.قهوه خانه ي بابا شمس بود.در اين قهوه خانه شخصي بود به نام گنجي كه در آنجا معركه مي گرفت و با كشتي گيري و طاس بازي و نوازندگي و آواز خواني مردم را مشغول مي ساخت .به دليل صداي خوش گنجي شاه عباس وي را بابا شمس گرفت و در كنار قهوه خانه اش ‘ميخانه اي براي بابا شمس راه اندازي كرد كه در آن در آنجا ميگساري هميشه آزاد بود...اوحدي صاحب تذكره عرفات عاشقين در اين باره مي نويسد:‹‹جامع فنون دلبري و معركه گيري ...در غايت خوش آوازي ‘حسن صورت و سيرت و دلبري ‘به جميع علوم آراسته ...پادشاه ظل الله عباس شاه را حال مرضيه ي راضيه ي او خوش آمدو وي را از بابا شمس گرفت و هر دو را از خاك برداشت.

قهوه خانه مركز سرگرمي و ميعاد گاه شاعران هنرمندان و اهل دل بود.بسياري از شاعران همه روزه ساعتي چنذد در آنجا به سر مي بردند و اشعار خود را براي يكديگر مي خواندند.قهوه خانه مركزي بود كه شاهنامه خوانان نامي دوره ي صفوي گرد مي آمدند و داستان حمزه وقصه گويي و مدح(علي)و داستان پردازي و گفتارهاي ديني را در قهوه خانه مي گفتند‘نقالان‘مداحان وشاعران در قهوه خانه در بالاي منبر يا چارپايه اي مي ايستادند و ضمن خواندن اشعار يا نقل داستانها‘عصايي را در دست داشتند كه بوضعي خاص حركت مي دادند.علاوه بر گفتن داستانهاي ديني قهوه خانه محلي بود براي شنيدن داستانهاي  حماسي ‘اكثر مردم براي شنيدن شاهنامه به قهوه خانه مي رفتند.

شاهنامه خواني كار آساني نبود و بيشتر شاهنامه خوانان خود اديب و شاعر بودند‘

به دليل علاقه ي فراوان شاه عباس به شاهنامه در مجالس و شاعران به نام مانند عبدالرزاق قزويني و ملا بيخودي گنابادي شاهنامه مي خواندند . در همان دوران نقالان به نامي نيز در قهوه خانه ها شاهنامه مي خواندند مانند:ملا مومن كاشي معروف به يكه سوار و ميرزا محمد فارسي فارسي بواناتي.

روي هم رفته قهوه خانه مكاني بود كه اهل قلم و نقاش و سوداگر ‘شاعر و درباري و غيره براي سر گرم ساختن خود به بازيهاي مختلف يا مناظرات شاعرانه و شنيدن اشعار شاهنامه و حكايات و قصص و تماشاي رقصهاي گوناگون و بازيها وتفريحات ديگر به آنجا مي رفتند.

علاوه بر اينها قهوه خانه ها مكاني بود كه برخي مراسم نيز درآنجا انجام مي شد.پيترو دلاواله سياح ايتاليايي در سفر نامه اش در باره ي مراسم  جشن گل سرخ

مي نويسد.:

            ...رقص ها وآوازهاي نا مأنوس شبانه روزي در اماكن عمومي به خصوص قهوه خانه ها هنگام شب ‘جواناني كه صلاحيت اخلاقي آنها مورد ترديد است و حرفه ي آنها رقص در اماكن عمومي و قهوه خانه و سررگرم كردن مردم ‘بازي و مسخرگي است.در حالي كه عده اي انان را همراهي مي كنند و طبق هايي

پر از گل ‘بر سر وشمع هاي فراوان و چراغ و مشعل به دست دارند با خنده و تفريح به سر و روي مردم گل مي پاشند و در خواست كمك مي كنند.در بعضي جاهاي ديگر اغلب در خارج از شهر ‘عده اي زن و مرد هنگام روز جمع مي شوند و صمن برگزاري مراسم مشابهي‘به سر وروي يكديگر گل مي افشانند وشادي مي كنند‘روي هم رفته اين برنامه ها را مي توان به كارناوال تشبيه كرد.

پيترو دلاواله به مراسم دسته روي روز بيست ويكم ماه رمضان نيز اشاره مي كند

كه داراي شكوه وجلال خاصي است.

ازجمله ايينهاي نمايشي مي توان به‹‹ خاج شويان ››ارامنه نيزدر دوران صفويه اشاره كرد كه در سفر نامه ي آدام اولئاريوس به تفصيل درج شده است.

جالب است اشاره كنم كه مراسم اقليتها غالبأبا حمايت و پشتيباني نيروهاي حكومتي انجام مي گرفت و بتدريج شرايطي براي زندگي اقليتهاي مذهبي ايجاد شد كه علاوه بر انجام مراسم مذهبي زندگي راحت نيز داشتند.

پيترو دلاواله مي نويسد :

                     ...ايران نسبت به اتباع مسيحي خود در كمال مهرباني و رأفت رفتار مي كرد ‘در حقيقت رفتار عالي شاه عباس با ارامنه وساير مسيحيان و آزادي كامل آنان در به جاي اوردن آداب و رسوم مذهبي خود باعث مهاجرت بسيار ي ازارمنه به ايرانم شد.

در دوران شاه عباس به دليل علاقه ي شاه به شعر و خط  وضعيت شعرا وخطاطان ونقاشان بهتر شد.

انچه كه ما امروزه به نام سبك اصفهان مي شناسيم به بارزترين شكل آن در دوره ي شاه عباس تجلي يافت.

در همين دوران است كه مجالس تقليد نيز در حال شكل گيري اند و بتدريج نمايشها

دارندداراي قصه مي شوند.

در دوران شاه عباس تعزيه نيز رشد مي كند و گسترش مي يابد تا در دوران زنديه در سراسر ايران گسترش يابد.

پيترو دلاواله در مورد شاه عباس مي گويد :به طور كلي شاه عباس نه تنها براي ملتش يك پادشاه‘ خوب بلكه در عين حال يك پدر مهربان نيز مي باشد.

مهمترين اشتباه شاه عباس كشتن و كور كردن پسرش مي باشد .او با اين كارش ايران را در سراشيبي سقوط افكند.زيرا فرزندانش جانشينان احتمالي اش بودند.

حكومت صفويه در سال 1733 ميلادي با بي لياقتي ‘بي كفايتي‘سست عنصري‘

وبي خبري شاه سلطان حسين پايان مي يابد و هر آنچه را كه شاه عباس رشته بود سلطان حسين پنبه مي كندو شرايط سقوط و انحطاط را فراهم مي آورد زيرا با يورش افغانها عصر زرين حكومت صفويان يعني دوره ي زرين شاه عباسي به پايان مي رسد.

در دوران شاه سلطان حسين مملكت چنان در سراشيبي نابودي و فساد غلتيد و سر رشته ي امور چنان از دست رفت كه هيچ چيز نمي توانست آنرا به سامان كند.

اين قلم شرم دارد درباره دوران سراسر فساد شاه سلطان حسين بنويسد.بنابراين حمله ي افغانها مانند يك صاعقه بود.صاعقه اي كه ريشه ي  صفويه را خشكاند صفويه اي كه با حكومت شاه عباس تازه داشت به آرامي شكل خود را پيدا مي كرد و جايگاه فرهنگ و هنر از جمله موسيقي ‘معماري و...در آن مشخص مي شد.

از دل حكومت افغانها فرزند شمشير متولد شد:نادر!