سیاوش
درشهر من مسيح مصلوب نشد
سياوش بود
كه از آتش گذر كرد
بنگر
انديشه هاي پريش سودابه را
در رقص بي امان آتش
وگردش نيلو فر وار اتش
درمصاف سياوش!
اينك
صداي سياوش است
كه از دهليز هاي تيره ي تاريخ
فرا گوش مي رسد
وباد و خاكستر و آتش را
گواه جاودانگي خويش مي گيرد!
مقدمه:
داستان سياوش يكي از محوري ترين داستان هاي شاهنامه است.به همين دليل وبا توجه به اهميت ان تا كنون از زواياي مختلفي توسط صاحبنظران مورد بحث وبررسي قرار گرفته است.به جرات مي توان گفت كسي نيست كه در باره ي شاهنامه حرف زده باشد اما در موردسياووش مطلبي را بيان نكرده باشد.
داستان سياوش نمونه ي كامل يك سوگنامه ي ملي است.سوگنامه اي است كه سال ها انگيزه ي مبارزه بين ايران وتوران به نشانه ي ستيز داد و بيداد ‘درست پيماني وعهد شكني شدو در نهايت به پيروزي ايران بر دشمن ديرينه – توران – منجر گرديد.
از منظر ادبيات نمايشي دو نوع نگاه به اين داستان صورت مي گيرد‘دسته ي اول بر اين باورند كه داستان سياوش تراژدي است ولي دسته ي دوم آنرا يك سوكنامه –سوكرنجنامه –سوك جامه و...مي نامند.
گروه اول ساختار وناگريزي قهرمان را از چنگال سرنوشت دليل اصلي ادعاي خود مي پندارند ولي گروه دوم آنرا در حد همان سوكنامه با خصايص و ويژگيهاي اييني مي پندارند.
برايند اين باورها هر چه مي خواهد باشد ولي منكر اين واقعيت نيست كه قدرت وظرفيت اين داستان آنقدر زياد است كه هر بيننده يا شنونده اي را مسحور مي كندوكشش وكنش آن از منظر نمايشي آنگونه است كه در ناخوداگاه جمعي ايرانيان تبلوري ازلي ابدي يافته است ومناسك وآيينهايي بدين نام متداول گشته است.
ارسطو در تعريف تراژدي مي گويد:
در تراژدي شاهد بودن بر مصائب وفجايع كلان شخصيتهاي
تراژدي در تماشاگر ايجاد خوف وشفقت مي كند و اين خوف و
شفقت از سويي سبب تزكيه ي روح(كاتارسيس)مي گردد واز
سوي ديگر فهم و درايت او را از موقعيت و شرايط انساني
افزايش مي دهد.
پس تراژدي پديده اي انساني است كه غا لبأ به مرگ قهرمان منجر مي شود و از راه برانگيختن ترس وترحم موجب تطهير عواطف انساني مي شود.داستان سياوش علي رغم احرازصفات فوق به دليل دارا بودن ساحت پاكيزگي وكمال ‘وفاداري وپايمردي در عهد وپيمان اين داستان را از ديگر داستان هاي شاهنامه و سياوش را از ديگر قهرمانان ساخته ي حكيم توس متمايز مي كند و او را به نماد پاكي ومظلوميت تبديل مي كند ‘بدانگونه كه قرن ها اسطوره ي سياوش وگراميداشت فضايل بارز اين قهرمان نيك شاهنامه در مراسم ادوار ي تولد ومرگ در نزد ايرانيان جاودان باقي مانده است.
سياوش مختص شاهنامه نيست بلكه در منابع كهن ديني وادبي ايران زمين يا فرهنگ هاي ديگر نيز به چنين همانندي هايي بر مي خوريم.خاستگاه شخصيت هاي داستان سياوش درمنابع باستاني ايران از جمله :اوستا‘نامه ي تنسر‘تاريخ پيامبران وپادشاهان و...است.
در فرهنگ هاي ديگر ازجمله:نزد يونانيان در تراژدي هيپوليت وفدر ‘نزد چينيان درافسانه هاي چين باستان وجلوه هايي از پاكي اين قهرمان در افسانه هاي سامي وقصص انبيا در گذر حضرت ابراهيم از آتش ديده مي شود.
قصد اين نوشته اين نيست كه به تطبيق آثار تدوين شده در اين مورد بپردازد بلكه هدف اساسي اين است كه به بررسي زمينه هاي شهادت اين ابر اسطوره بپردازم.
خلاصه ي داستان:
يك روز گودرز و طوس درشكارگاه به زن زيبايي برخوردند كه از بستگان گرسیوزبود.بر سر تصاحب زن نزاعي بين آن دو در گرفت.يكي از لشكريان از آنها خواست كه براي داوري پيش كاوس بروند کيكاوس با ديدن زن زيبا چنين شكاري را لايق شاه دانست و او را به زني گرفت.از همين زن سياوش زاده شد و بعداز تولد سياوش ‘كاوس او را به رستم سپرد
تا تحت تعليم و پرورش رستم فنون جنگاوري و مردانگي را بياموزد.وقتي كه سياوش از نزد رستم باز مي گردد‘جواني برومند وزيباست كه سودابه نامادري او دختر شاه هاماوران دل به او مي بندد و سياوش اين عشق گناه آلود را نمي پزيرد.سودابه‘سياوش را متهم مي كند كه قصد دراز دستي به او داشته و به دليل كار سياوش بچه اش را سقط كرده ‘وقتي كار بدينجا مي كشد مراسم ‹‹ ور ››صورت مي گيردو سياوش از آتش مي گذرد.اما سياوش ديگر راضي نيست در قصر كاوس بماند وحمله ي افراسياب توراني باعث مي شود كه سياوش براي دوري از شبستان قصر ‘ومسايل ديگر به مقابله با وي بشتابد.سياوش در جنگ از خود دﻻوري نشان داد و از سويي ديگر افراسياب بنابر خوابي كه ديده بود وموبدان تفسير كرده بودند با يستي به سياوش پيشنهاد صلح دهد.سياووش اين پيشنهاد را مي پذيرد.كاوس او را سرزنش كرده وي را به جنگ با افراسياب تحريض مي كند.سياوش كه نمي خواست پيمان شكني كند به خواسته ي پدر تن در نداد و رنجيده به توران زمين نزد افراسياب رفت.افراسياب و پيران مقدم وي را گرامي داشتند و پيران دختر خود جريره و افراسياب فرنگيس را به وي داد.سياوش گنگ دژ را در توران زمين بنياد نهاد ومدتي در آنجا به شادماني زندگي كرد تا اينكه گرسيوز برادر افراسياب بر وي رشك برد و نزد افراسياب به بد گويي در باره ي سياوش پرداخت و او را به كشتن سياوش تحريض كرد.افراسياب سياوش را كشت وايرانيان به خونخواهي سياوش به توران زمين حمله بردند‘افراسياب وگرسيوز را كشتند ورستم هم به كين خواهي سياوش سودابه را كشت.
اين خلاصه ي داستان سياوش در شاهنامه بود‘اما در بند هشن چنين آمده است:
افراسياب دگر باره جنگ آغاز نمود‘كي سياوخش به رزم وي شتافت‘اما بواسطه ي مغلطه ي‹‹ سوتاپيه››-‹‹سوتاپك››كه زن كي اوس بود.سياوخش ديگر به ايران باز نگشت و به نزد ‹‹فراسياب ››رفت و بدو پناه آورد وبه نزد ‹كي اوس›برنگشت ‘دختر فراسياب را به زني گرفت.كيخسرو از او به وجود آمد.سياوخش در آنجا كشته شد.كيخسرو فراسياب را كشت و به گنگ رفت و پادشاهي به كي لهراسب برگزار نمود...
سياوش:
سياوش چنانكه در اوستا آمده ‹‹سياورشن››كه از دو جزء‹‹سيا››يعني سياه و ‹‹ارشن››به معني اسب نر و ‹‹سياورشن ››يعني دارنده ي اسب سياه ‘پسر كي كاوس است.سياوش عزيزترين و زيباترين وپاكترين قهرمان شاهنامه است.يا به نوعي مي توان گفت سياوش دردانه ي فردوسي است.تنها قهرماني است كه از نيرنگ استفاده نمي كند .سياوش قرباني نبرد خير و شر مي گردد.قرباني نيك انديشي مي شودياز ترفندهاي زمان خود آگاه نيست‘دل به آتش مي زند وبراي اثبات پاكدامني از آزمون سخت مي گذرد‘اين خصوصيات باعث مي شود كه سياوش تنها قهرمان عصر اوستا نباشد بلكه قهرمان فردوسي و آيندگان فردوسي نيز قرار بگيرد.زرتشت به گشتاسب مي گويد:
بكند كه تو مانند كي سياوش زيبا پيكر وبي آلايش شوي
در تاريخ بلعمي آمده است:
كي كاوس را پسري آمد او را سياوش نام كردند و در همه ي جهان
از اين سياوش نكو روي تر كس نبود.
پيمان شكني:
درد سياوش اين است كه شاه از او مي خواهد پيمان بشكند.درانديشه ي او پيمان شكستن بيرون افتادن از كار جهان و به اهريمن پيوستن است.او با هدفي خداجويانه و پاك كه دارد‘پيمان نمي شكند و راه جاودانگي و اركان اربعه ي دين زرتشت را از خود سلب نمي كند و آب و اتش وخاك وهوا را كه در نظرش شالوده ي هستي و طبيعت هستند در خود تباه نمي سازد واهريمن بدكنش وبد خواه را راضي نمي سازد.
بنابر گفته ي برخي از شاهنامه شناسان وصاحبنظران‘سياوش در زمره ي زروانيان است كه سمبل ايشان خداي يكتايي به نام زروان بوده‘ لذا خويشكاري و دست يابي به خصايل نيكو راهنمايش براي نزديكي به خداي يكتا است‘وپيماني را كه با خدايش مي بندد به هيچ قيمت آن را نمي شكند زيرا در اوستا در باب پيمان شكني بارها و بارها سخن به ميان رفته است از جمله:
...دستهاي پيمان شگنان را از پشت ببندد‘چشمانشان رابرآورده گوشهايشان
را كر كند‘پاهايشان را ناتوان سازد‘چنانكه كسي نيروي مقاومت نماند...
ودرجايي ديگر
...اي اسپتمان تو نبايد مهر وپيمان بشكني نه آن(پيماني كه)تو با يك دروغ
پرست ونه آن كه تو با يك راستي پرست بستي زيرا معاهده با هر دو درست
است خواه دروغ پرست خواه راستي پرست..
جان كلام اينجاست‘حتي پيمان شكني با دروغ پرست درجهان بيني سياوش جايز نيست و انرا معاهده ي درستي مي داند‘سياوش با افراسياب پيمان صلح مي بندد ‘كاوس از او مي خواهد پيمان بشكند ‘سياوش مي گويد:
به خيره همي جنگ فرمايدم بترسم كه سوگند بگزايدم
سياوش معتقد به اصول است است در مورد آنها كوتاه نمي آيد‘اصول را نمي شود بي اهميت قلمداد كرد‘به همين دليل است كه او مرد دوز و كلك هاي مرسوم براي حفظ قدرت نيست.او انتخاب كرده كه با درستي از دروغ در امان باشد‘در او قدرت خصايل نيك فرمان مي راند
نه اينده نگري مصلحت جويانه يا راست نمايي معقولانه!
سياوش از نمونه دردانه هاي آفرينشند‘وجود سياوش ها سمبل انسانهاي شريفي است كه سرنوشت ياتقدير به بدترين شكل ممكن با آنها برخورد مي كند‘سياوش آيينه ي تمام نماي معصوميت است ‘او غير مهر ورزي راه ورسم ديگري نمي شناسد‘بدي برايش مفهومي ندارد زيرا با آن بيگانه است به پيماني كه مي بندد ايمان دارد زيرا باور دارد كه:
مهر غضبناك آزرده به همان طرفي روي آورد كه پيمان شكن است
و بخاطر او اشتباه روي ندهد...
يا اينكه:
...اگر به او(مهر) دروغ بگويند...او(مهر)مملكت را تباه سازد
براستي كه ويراني ممالك از دروغ گويي است!
كسي كه هرگز نه قدرت نه قوت به يك مرد پيمان شكن دهد كسي
كه هرگز نه شرف نه پاداش به يك مرد پيمان شكن ارزاني دارد
ومهمتراينكه:
...فورأ او(مهر)همه را قطعه قطعه كند.استخوانها و موها و مغز
و خون مرد پيمان شكن را در هم و بر هم روي زمين فرو ريزد...
سياوش مي گويد:
بدين گونه پيمان كه من كرده ام بيزدان و سوگندها خورده ام
اگر سر بگردانم از راستي فراز آيد از هر سويي كاستي
به كين بازگشتن بريدن ز دين كشيدن سر از آسمان وزمين
چنين كي پسندد ز من كردگار كجا بر دهد گردش روزگار
همه ي اين خصايص دست به دست هم مي دهند تا سياوش براي اثبات بي گناهي خود و پايبندي به فتوت و جوانمردي و پاك دامني از آتش گذر كند.
سياوش در مصاف آتش:
در آيين هاي باستاني ايرانيان‘هندوان‘يونانيان و...پديده اي به نام سوگند وجود داشته ‘كه با مراسم خاصي انجام مي گرفته است.از جمله مهمترين آنها درآيين باستاني ايران ‹ورنگهه ›
بوده كه به زبان پهلوي به آن ‹ ور ›مي گفتند.ابراهيم پورداود دريشتها مي نويسد:
...چون سودابه از سياوش كامي نيافت از او نوميد شده كين اورا در دل
گرفت و او را نزد كيكاوس متهم ساخت از اينكه او دست خيانت به سوي
وي دراز نموده‘كيكاوس از پسرش خواست كه براي اثبات بي گناهي
خود به ميان آتش رود اين محاكمه وقضاء عهد قديم كه در اوستا ‹ ورنگهه›
و در پهلوي ‹ ور›بوده ‘اكنون سوگند مي گوئيم.
آذر ايزد در اوستا غا لبأ پسر اهورا مزدا ناميده مي شود و زردشتيان اعتقاد دارند كه آتش
به انسان زيان نمي رساند چنانكه در فرگر 5 فقره ي 9 درونديداد آمده است كه:
‹‹ آتش بر ديوان زيان مي رساند و انسان را نمي كشد ››
در اوستا پنج نوع آتش را بر مي شمرد:
1-برزي سونگهه (بزرگ سود)(آتش بهرام)
2-ؤهوفريان(حرارت غريزيه)(آتش كالبد انساني)
3-اوروازشيت(آتشي كه در رستي ها وچوب است)
4-وازشيت(آتش رعد وبرق)
5-سپنيشت(آتش جاويدان)كه نزد اهورا مزداست.
از كتاب دينكرد چنين بر مي آيد كه در ايران قديم چندين قسم ‹ ور› معمول بوده است‘يكي موسوم به گرمك ور (ورگرم)وديگر برسمك ور (ور با برسم)و ديگري اوزوحفرن(كه در اين قسم از ور )بايستي طرفين چيزي بخورند كه ظاهرأ سم بوده ‘وهر كدام از آنها سالم مي ماند‘
حقانيتش به اثبات مي رسيد‘و در زمان شاپور دوم 310-379ميلادي آذر بدمهراسپند دستور بزرگ براي اثبات حقانيت كتاب مقدس ‘ورفع اختلافات مذهبي امتحان ‹‹ور››داده فلز گداخته بر روي سينه اش ريخته اند و به وي آسيبي نرسيده كه به اين عمل ‹‹ور نيرنگ ››گفته اند.
در ادبيات ما نيز اين محاكمه قديم اسم سوگند دارد.در مورد آتش يا ‹‹ورگرم›› مي توان نمونه هايي از مقدس بودن آ تش در نزد يونانيان باستان(پرومته)يا داستان( سمله)‘نماياندن
(يهوه) بر( موسي )در كتاب مقدس‘يا در آيين هندوان اشاره كرد.نمونه ي ديگر سوگند ‘گذشتن ار آتش را در داستان (ويس و رامين)سروده ي فخرالدين اسعد گرگاني مي بينيم‘كه بنا به گفته ي خودش آنرا از يك نامه ي پهلوي در سال 4400برشته ي نظم كشيده است.
داستان (ويس و رامين )يادگاري است كه از روزگار اشكانيان به ما رسيده است.پادشاهي از خراسان (مرو)از زن زيباي خود (ويسه)دختر پادشاه ماد ‘بد گمان شده وي را دوستدار برادر
كوچكتر خود رامين پنداشت.از بركناركردن اين بد گماني از ويسه خواست كه سوگند خورد و بيگناهي و پاكدامني خود را در رفتن به آتش بنماياند:
بدين پيمان تواني خورد سوگند كه رامين را نبودش با تو پيوند
اگر سوگند بتواني بدين خورد نباشد در جهان چون تو خردمند
خرمني از چوب وعود فراهم مي آورند‘چون ويس بيگناه نبود و گله كنان مي گويد:
كنون در پيش شهر و سپاهي زمن خواهد نمودن بيگناهي
هر گويد بآ تش برگذر كن جهان را از تن پاكت خبر كن
بدان تا كهتر مهتر بدانند كجا در ويس ورامين بد گمانند
و از سويي ديگر ويسٍ‘كاملأ آگاه است كه در آزمايش آتش رستگار نخواهد بود ‘اين است كه با رامين دوستدار خود و با دايه ي خويش پنهاني از آن گزند دور گشته و به ‹ري›به خانه ي يكي از دوستان رامين رفتند.موبدان و بزرگان پس از آراستن آيين امتحان‘كوهي از آتش بر پا مي كنند‘آنگاه متوجه مي شوند كه ويس همراه رامين فرار كرده اند...
همي جستش ز هر سو يك شبانروز بدل در اتشي مانده جهان سوز
همچنين مولانا ونظامي وجامي (حكايت سلامان وابسال)كه به روايت خواجه نصير آزمايش سلامان و آبسال ‘آزمايش آب بوده كه جامي از آن به عنوان آزمايش آتش ياد كرده است.
داستان سلامان وابسال در اصل يوناني است و قضيه ي پسر زيباي يكي ازپادشاهان يوناني به نام سلامان و دايه ي خوبرو به نام آبسال است‘با اينكه دايه بيست سال بزرگتر از پسربود عاشق او شد.
جامي از آزمايش آتش زماني كه بين يك مومن و منافق گفتگويي صورت مي گيرد ياد مي كند.
همچنين در تاريخ اليعقوبي تاليف احمدبن ابي يعقوب بن جعفربن وهب الكتاب و حمدالله مستوفي در نزهة القلوب و امين احمد رازي همزمان شاه طهماسب صفوي از انواع سوگند ها ياد كرده اند.
يكي از نكات قابل توجه ازمايش سوگند در لوح حمورابي است:
اگر كسي يكي را به جادويي متهم كند ‘اما نتواند آنرا اثبات نمايد‘آنگه به جادويي متهم شده ‘بايد به كنار رود برود و در آن افتد‘اگر رود او را در بر گيرد‘پس بايد كسي او بزهكاردانست‘خانه اش را تصاحب كند‘اما اگر رود بيگناهي او را ثابت كرد ‘و او تندرست ماند‘پس بايد كسي كه به او تهمت جادويي زده كشته شود و آن به آب انداخته شده ‘خانه ي تهمت زننده ي خود را تصاحب كند.
در پاره ي 132 همين فرمان مي خوانيم :
اگر كسي زن شوهر داري را به رابطه با مرد ديگري متهم ساخت‘اما ديده نشد كه آن زن همبستر مرد ديگري شده باشد‘آنگاه آن زن بايد از براي شوهرش (براي اثبات بي گناهي خويش)خود را به آب اندازد!
ناگفته نماند قصد اين نوشته بررسي نابرابري هاي مستتر در قوانين يا تبعيض بين زن و مرد در اجراي احكام و فرامين نمي باشد‘بلكه تنها جنبه هاي اثباتي آيينهاي سوگند براي نگارنده مهم بوده است.
در آيين هندوان هم سوگند آب و آتش وجود داشته و آزمايش برنج هم بوده ‘و مشخصأبه آتش رفتن (سيتا)كه در رامايانا آمده است‘كه همانند به آتش رفتن سياوش است.
در اروپا هم آزمايش آتش وجود داشته كه به ان ‹اوردالي گرم ›مي گويند.
در كتاب سمك عيار به انواع سوگند بر مي خوريم‘در اصل تفاوت سوگند در شاهنامه يا متون كهن با آثاري مثل سمك عيار در اين است كه سوگند در شاهنامه مساله اي حياتي و بسيار اساسي است در صورتيكه در سمك عيار براي موارد معمولي و پيش پا افتاده نيز سوگند مي خورند!
در شاهنامه فردوسي از ‹ورسرد›هم نام مي برد:
كيخسرو و گيو از توران به سوي ايران مي آيند و به كرانه ي آمو دريا مي رسند گيو از كيخسرو مي خواهد تا به اب در آيد و بي كشي از آب گذر كند‘چنانكه آفريدون از اروند رود گذشت و اسيبي به او نرسيد تا پديدار شود آيا براستي كيخسرو است؟
سوگند به بهترين وجه در شاهنامه بيان مي شود:
چنين است سوگند چرخ بلند كه بر بي گناهان نيايد گزند
سياوش زره پوشيده (زرهي كه از مينوي تر سلاحي نيست)سواره از آتش مي گذرد‘صدايش كه تا لحظاتي قبل مي گفت:
سر پر زشرم وبهايي مراست اگر بي گناهم رهايي مراست
ور ايدونك زين كار هستم گناه جهان آفرينم ندارد نگاه
بنيروي يزدان نيكو دهش كزين كوه آتش نيابم تپش
در گوش مردم مانده ‘ميدانگاه را سكوتي موحش فرا گرفته است.آتش شعله مي كشد .نفسها در سينه محبوس شده‘سياوش درون كوهي از آتش به چشم نمي آيد‘گويي زمان متوقف شده وهمه چيز در اوج التهاب و نگراني خشكيده‘همه منجمد شده اند‘نفس از كسي بيرون نمي آيد با اين همه آتش دستها يخ كرده فريادها در گلو مانده و اشكها از ديده ها جاريست!
در يك لحظه چونان تيري كه از چله ي كمان رها شده باشد سياوش از تل آتش بيرون مي آيد‘
ازسوختگي و دود هم خبري نيست‘اتش بر او گلستان مي شود وعطر پاكي همه ي دشت را مي پوشاند.وقتي سياوش سالم از اتش بيرون مي آيد گناه كاري سودابه معلوم مي شود يولي سودابه همه ي اين وقايع را جادوي زال مي دانداما در مقابل سياوش از پدر مي خواهد سودابه را ببخشد.
در همين زمان است كه افراسياب توراني به ايران حمله كرده است.سياوش از پدر مي خواهد براي دفع شر او را به جنگ بفرستد‘كاوس مي پذيرد و سياوش عازم مي شود.
سياوش شتابان سواربرباره ي سرنوشت به سوي تقدير مي رود!
جنگ با تورانيان
جنگ بين ايرانيان و تورانيان ريشه اي ديرينه دارد‘نقطه آغازآن در شاهنامه با جنگ براي كين خواهي ايرج شروع مي شود وتا مرگ افراسياب ادامه مي يابد.اين جنگها شاكله واساس فرهنگ پهلواني است .در فرهنگ پهلواني قهرمان ارام آررام پا به عرصه ي حماسه مي گذارد و تمام ساحت حماسه را به تملك خود در مي اورد.سياوش هم به ماثبه يكي از پهلوانان
حماسه از بدو تولد ش پا به عرصه ي حماسه گذاشته و تمام مراحل را تا مرگ طي مي كند‘او ساخته و پرداخته ي همين عرصه مي شود‘نزد رستم تعليم و تربيت مي بيند‘به فنون رزم وآيين پهلواني نائل مي شود‘دانش مي آموزد ‘مورد آزمون هاي مختلف قرار مي گيردو از مسير حماسه مي گذرد.سياوش برتر و والاتر از حماسه قرار مي گيرد‘او شهيد مي شود ‘
نقش شهيد نويد دهنده ي عدالت است‘شهيد حتي اگر نتواند در زمان خود موثر باشد در آينده اثر تعيين كننده اي دارد ‘به تعبيري آينده ار آن شهيد است‘سياوش اينده را فتح مي كند.
كيخسرو فرزند سياوش افراسياب را به بند مي كشد و گرسيوز را به سزاي خيانتهايش
مي رساند‘در اين روند قهرمان را هيچ گريزي از دست سرنوشت نيست.
چنين بود راي جهان آفرين كه او جان سپارد به توران زمين
حتي در تعبير خواب افراسياب تقدير به همين گونه رقم مي خورد.
اگر با سياوش كند شاه جنگ چو ديبه شود روي گيتي به رنگ
زتركان نماند كسي پارسا غمي گردد از جنگ او پادشا
وگر او شود كشته بر دست شاه به توران نماند سرو تاج وگاه
سراسر پر اشوب گردد زمين زبهر سياوش به جنگ وبه كين
در نامه ي تنسر به گشسب چگونگي كشته شدن وكين خواهي سياوش چنين مي ايد:
...وهزار مرداز ما لشكري ‘پيش هيچ خصمي كه بيست هزار بودند‘نشد الا كه
مظفر ومنصوربرآمدند‘از آنكه با وي نبودند در ظلم وحرب و قتل‘و شنيده باشي افراسياب ترك ‘با سياوش غدر كرد‘در دويست موطن اصحاب ما با او در افتاد‘بجمله ظفر يافتند‘تا آن وقت كه او را (و)كشندگان سياوش(را)بكشند‘واقليم ترك به كلي بگشودند و...
و در جاماسب نامه آمده :
...پس هزاره ي سوشيانس به همپرسگي(مشورت)اورمزد رود‘دين بپذيرد
وبه جهان روا كند‘پس نيروسنگ وسروش بردند‘كي خسرو وتوس نوذران
وگيو گودرزان و ديگران باهزار گنج و سردار انگيزند اهريمن را از دامان
(آفريدگان)باز دارند‘مردمان گيتي همه هم منش و هم گفتار و هم كردار هم
باشند...
در اوستا كيخسرو در رديف سوشيانتها قرار مي گيرد او به همراه ديگر پاكان در روز قيامت به ياري سوشيانت برمي خيزد و جهان را از پلشتي نجات مي بخشد.
همانندي هاي داستان سياوش در ادبيات وفرهنگ هاي ديگر:
در زير به دو نمونه از داستان هاي مشابه با داستان سياوش اشاره ميكنم.
نخست داستان فدر در يونان باستان است...تزه دهمين پادشاه اتن به سفري دور و دراز رفته ودير زماني است كه از او خبري نيامده‘در نبود تزه نامادر هيپوليت پسر تزه بر او دل مي بندد‘وقتي خبر مرگ تزه به آتن مي رسد‘فدر شيفتگي خود را با هيپوليت در ميان مي گذارد‘
هيپوليت وحشتزده از اين سخن نامادري را از خود مي راند‘در اين بين خبر مي رسد كه تزه زنده استوپشت دروازه هاي آتن منتظر است.فدر از ترس اينكه مبادا هيپوليت راز دل فدر را با پدر در ميان نهد‘دست به چاره جويي مي زند و هيپوليت را به خيانت متهم مي كند‘اين جريان باعث تبعيد هيپوليت مي شود.سرانجام هيپوليت در اثر مسابقه ارابه راني از بين مي رود و فدر خودكشي مي كند.فدر قبل از مردن نزد تزه اعتراف مي كند.
فدر:شاهزاده بيگانه‘ميانه سال‘زيبا روي‘عاشقي كه ابراز عشقش را پس ازشنيدن خبرمرگ شوهرش بروز مي دهد‘پشيمان از عمل خود كه اين پشيماني او را به خودكشي سوق مي دهد‘
سودابه:شاهزاده بيگانه‘ميانه سال ‘زيبا روي ‘عاشقي كه در ابراز عشقش در زمان حيات شوهرش اقدام مي كند‘از عمل خود پشيمان نيست زيرا ذاتأ بد است!
دومين نمونه از افسانه هاي چيني است...(تا-چي)سوگلي محبوب (جو-وانگ)پادشاه چين دلبستگي شديدي به (بو-يي-گااو) پيدا مي كند.اما (تا-چي)به شاهزاده(بو-يي-گااو)تهمت مي زند‘از هزار و يك ترفند براي به دام انداختن او استفاده مي كند اما نتيجه نمي گيردوسرانجام در قصر او را به قتل مي رساند.رفتار جو-وانگ زن باره هم مانند كاوس است.همانندي بين داستان سياوش با نمونه ي چيني آنقدر رياد است كه بخش بزرگي از داستان سياوش را مي توان روايت ايراني شده ي افسانه ي جو-وانگ دانست.
نكته ي در خور توجه در تمامي اين داستان ها شخصيت مثبت سياوش‘هيپوليت وبو-يي-گااو
است .شايد چنين برخوردي تحت تاثير فرهنگ پدر سالاري يا فرهنگ مردانه صورت گرفته است.
نوشته در سال 71بازنويسي87