غول بی هوده ی وهم

گرد فانوس بی رمق خیانت می چرخید

و عشق از لبه ی مهتابی آویزان بود.

برهنه

 زیر مهتاب دوید شب

طناب پوسیده ی اعتماد

در دست بی هوده ی وهم هزار تکه شد.

شب برهنه

 زیر نور ماه

در کوچه هاپرسه می زد

وایمان هزار تکه

در کوچه های بن بست به زنجیر اندر بود.

شب برهنه

هزار تکه ی ایمان را

 درآيینه ی مهتاب گرفته

با اشک پیوندمی زند

عشق از لبه ی مهتابی آویزان بود.

نه گریه ی شب

نه نوازش مهتاب

نه اشک

 نه ناله ي مرغ حق

توان پیوند دوباره ی هزار تکه ی ایمان را نداشتند.

نرده ی خالی مهتابی

و نقشی سرخ کنار باغچه

نعش کش سربی

روبه روی کوچه  ها

 خون آیینه را

در تابوتی سیاه به آخرین ایستگاه می برد.