غول وهم
غول بی هوده ی وهم
گرد فانوس بی رمق خیانت می چرخید
و عشق از لبه ی مهتابی آویزان بود.
برهنه
زیر مهتاب دوید شب
طناب پوسیده ی اعتماد
در دست بی هوده ی وهم هزار تکه شد.
شب برهنه
زیر نور ماه
در کوچه هاپرسه می زد
وایمان هزار تکه
در کوچه های بن بست به زنجیر اندر بود.
شب برهنه
هزار تکه ی ایمان را
درآيینه ی مهتاب گرفته
با اشک پیوندمی زند
عشق از لبه ی مهتابی آویزان بود.
نه گریه ی شب
نه نوازش مهتاب
نه اشک
نه ناله ي مرغ حق
توان پیوند دوباره ی هزار تکه ی ایمان را نداشتند.
نرده ی خالی مهتابی
و نقشی سرخ کنار باغچه
نعش کش سربی
روبه روی کوچه ها
خون آیینه را
در تابوتی سیاه به آخرین ایستگاه می برد.
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد ۱۳۸۷ ساعت 9:57 توسط شكرخدا گودرزي
|