نگاهی به نمایش"شبی که راشل..."

نویسنده:کرگ لوکاس

مترجم: لیلا سیاره

کارگردان: پریسا مقتدی

بازیگران: آشا محرابی، حمید رضا نعیمی، ایوب آقاخانی، مهرخ فضلی، بهمن عباسپور، بهرام سروری نژاد، روح الله کمانی، خیام وقار کاشانی

 

عذاب وجدان، درون مایه اصلی نمایش" شبی که راشل خانه را ترک کرد" است.

 

در شبی سرد وزمستانی( که مصادف با آغاز سال نوی مسیحی است) به علتی که بر ما مکشوف نمی شود،"تام"( همسر راشل )او را از دست آدمکشی که خودش اجیر کرده می رهاند. هر سال در شب سال نو که همه هدیه می گیرند" راشل" بدبختی اش افزونتر شده و بی پناه تر می شود.

در این اثرنویسنده(دراماتورژ) بدون آن که شناسنامه ی درستی از روند تحولی شخصیت ها ارایه دهد، مراحل تکوین و شکل گیری نمایش را از طریق حادثه پردازی پیش می برد و حوداثی را دنبال هم می چیند که حوادث  پیش برنده ی روند داستان نمایش باشند،نه شخصیت !

به همین دلیل شخصیت پردازی دچار مشکل می شود و ابعاد شخصیت ها نمود پیدا نمی کند و آن چه که در اجرا دیده می شود این است که " راشل" اول نمایش با "راشل" آخر نمایش یکی ست و انگار این حوادث که هر کدامش فیلی را از پا در می آورند بر روح و روان شخصیت اثری نداشته و انگار برای افراد دیگری خارج از نمایش اتفاق افتاده است نه برای" راشل" !چرا؟چون ما تاثیر این وقایع را بر" راشل "کمتر می بینیم ،حتی در حسی ترین لحظات وقتی "راشل" گریه می کند ،ما فردی را نمی بینیم که تلخی های فراوان زندگی او را از هم پاشیده و کمرش زیر بار دشواری های زندگی خم شده باشد!این همان پاشنه ی آشیل متن است که در  اجرا خود را بیشتر می نمایاند.

در اصل این خصیصه یا معلولِ روند تحولی شخصیت ها در متن اصلی بوده یا در باز نویسی یا مراحل تمرین و هدایت بازیگر بوجود امده و در مراحل آماده سازی نمایش تاکیدی بر این مساله نشده و به فراموشی سپرده شده(البته با پژوهشی که انجام دادم متو جه شدم در متن اصلی علت العلل وقایع واضح و روشن بیان شده در صورتی که در دراماتورژی این اشکال درمتن و اجرا بوجود آمده است.)  و آن چه که  روند  نمایش را پیش می برد همانا اتفاقات ناگهانیِ غیر مترقبه ایست که در متن(دراماتورژی شده) وجود داشته و  همین روند را اجرا هم نوانسته نجات دهد زیرا متن(دراماتورژی شده) دست و پای  اجرا را بسته و اجرا قادر نیست  به درون شخصیت ها نفوذ کند.

 البته متن(دراماتورژی شده) شالوده اش بر حادث شدن اتفاقات غیر مترقبه بنا شده است . اتفاقات غیر مترقبه ای  که هیچ ربط عمودی - افقی با یکدیگر ندارند.

 نمایش از نظر ریتم و نگه داشتن تماشاگر ویژگی هایی دارد که به جای خود قابل تقدیر است ، اما اشکال اصلی از آن جایی آغاز می شود که نمایش می خواهد به درون آدم ها نفوذ کند  واز طریق به چالش کشیدن درون که در این جا ، نه تنها روان نژندی یا روان پریشی نیست بلکه با درون گرایی یا برون گرایی نیز نسبتی ندارد، شخصیت ها شیزوفرن یا اسیکزو فرن و حتی پانورایا هم نیستند بلکه" درون" در این اثر معطوف به حوزه ی" اخلاق " یا به تعبیری (وجدان) است ، که بارها در متن به عنوان ِ یک نشانه توسط پرسوناژها به زبان نیز می آید و در واقع بغرنجی یا دشواری نمایش را همین عامل باید پیش برد، که نمی برد،اتفاقا این جاست که نمایش گیر می زند و نمی تواند جلو برود.

آدم ها دارای عذاب وجدان هستند وعذاب وجدان باعث شده که هریک از شخصیت ها  بارها و بارها نام خود را تغییر دهند شاید به آرامش دست یابند، ولی ذهن، برتر از ظاهر است، ذهن، تغییر ناپذیر و ابدی ست ، چیزی که در آن حک شده به دلیل پشتوانه ی عملی اش از آن پاک نمی شود، برای رسیدن به آرامش فرد با ید قادر باشد درون خود را تغییر دهد،که در واقع چنین نیست ،حتی اعتراف هم نمی تواند از بار گناهانِ درون افراد بکاهد و بالاخره ودر نهایت فرد به همان راهی می رود که قبلأ رفته است " لوید" دوباره  دائم الخمر می شود،به مشروب پناه می برد تا شاید فراموشی و بیخودی ناشی از بی خبری مستی بتوند مرحمی باشد بر عذاب وجدان او!

 شاید راهِ نجات از عذاب وجدان به دست آوردن پول باشد اما پول و حتی دریافت  جایزه ی بزرگ هم مشکل آن ها را حل نمی کند،در اصل گره کار آن جاست که "راشل" از      " لوید" می پرسد آیا آدم ها می توانند یکدیگر را بشناسند؟

در اصل هیچ کس قادر به پاسخ گویی به این سوال نیست و پرسوناژها از کنار آن به نرمی و با بی اعتنایی رد می شوند،به چیز دیگری تمسک می جویند تا خود را نجات دهند ، پس نامشان را عوض می کنند، زیرا می خواهند با تغییر نام خود در پناه قرار بگیرند و به نوعی از خود محافظت بکنند، بنابراین پرسوناژها با عوض کردن نام خود و پناه گرفتن پسِ پشت چیزی، می خواهند خودشان را پنهان کرده تا از چشم دیگران نیز پنهان بمانند، در پس دیگری پناه می گیرند و قصد دارند  با تنبیه خود تزکیه نفس پیدا کرده و بار گناه هانشان را کم کنند  ولی  حوادث بیرونی نمی گذارند، این بزرگترین دروغی است  که شخصیت ها برای خودشان ساخته اند و می خواهند آن را  برای همیشه با خودشان داشته باشند.یکی زبانش را پنهان می کند("بوتی") یکی جنایت("لوید") و دیگری خیانتش را("راشل")..

خیانتی که اصلأ در طول اجرا از آن حرفی زده نمی شود، به همین دلیل مهمترین اتفاق نوشته و اجرا که منجر به  بیرون رفتن" راشل "از خانه می شود، بی پاسخ می ماند!زیرا متن و اجرای کنونی نمی تواند به این سوال پاسخ دهد که چرا همسر" راشل" یک آدم کش استخدام می کند که او را به قتل برساند؟هرچند بعد از رفتن "راشل"، "تام "پشیمان شده و به درد همه ی شخصیت های نمایش یعنی عذاب وجدان دچار می شود و پس از یک کریسمس به دنبال "راشل" راه می افتد و بر اثر یک حادثه ی غیر مترقبه جان خود را از دست می دهد، اما رمز استخدام آدمکش را با خود به گور می برد!

در تمام طول نمایش آنچه که از "راشل" تصویر می شود زنی اخلاق مدار است که دوست دارد دوست داشته شود و سر شار از عشق و پایبندی ست ، او "روی" به "لوید" ترجیح می دهد،زیرا "روی" مجرد است و "لوید" متاهل !

او به آرزویش یعنی دوست داشته شدن در واقعیت دست نمی یابد و تنها راه دستیابی به خواسته هایش دل سپردن به رویاست و در رویاست که بهترین صحنه ی زندگی اش را می بیند.، زیرا بی گناهی و بهترین آرزوها مربوط به خواب و رویا ست، و در واقعیت، نمایشِ "شبی که راشل خانه را ترک کرد" را راهی به شناخت آدمها نیست

خلاصه این که در روی صحنه آنچه که  طرح نمی شود و انگار اثر با او بیگانه است ،علت اصلی یا به تعبیری علت العلل تمام اتفاقاتی است که اثر(دراماتورژی) و اجرا از کنار آن رد می شوند و آن را نادیده می انگارند.

آن چه که در اجرا اتفاق می افتد برداشتی اخلاقی از متنی ست که برخی از شخصیت های آن نه به دلیل ضرورتِ دراماتورژی  بلکه به دلیل کمبود ها حذف شده اند و با خود اتصالات متن را نیز همراه کرده و ابهامی را به اجرا تحمیل می کند و این استفهام هدف گیری متن را مخدوش و در واقع به دلیل ناگفته ها و حذف قطعاتی از پازل معلوم  نمی شود ایستگاه های متن و اجرا کجاست و ایستگاه نهایی کدام است؟ به تعبیری دیگر، سمت و سوی حرکت شخصیت ها نا متعین و غیر واقعی و منفعلانه است، شاید به همین دلیل است که مراحل تحول شخصیت ها در بازی بازیگران کمتر نمود پیدا کرده و به نظر می رسد هدایت بازیگران دچار مشکل شده است، زیرا آن چه که  تماشگر می بیند بازی بازیگران است و  بازیگر همان گونه آخر نمایش را اجرا می کند که اول آنرا اجرا کرده ، نه از انرژی اش کم می شود، نه پیر می گردد و نه حوادث او را در هم می شکند! حتی لحن کودکانه و با نشاط شخصیت اصلی ،" راشل "همان است که ابتدای نمایش بوده است...

در پیان باید به تلاش گروهی دست اندرکاران تولید نمایش تبریک گفت که اجرایی روان  و گاه با تصاویر زیبایی شناسانه ارایه می دهند...

نا گفته نماند که در متن اصلی رابطه ی اولیه بین "راشل" و "تام" کاملإ روشن و واضح بیان می شود و این رابطه با نام اصلی نمایشنامه که" بی پروا" ست ،همسو و مرتبط است،در گفت و گوی اولیه بین "راشل " و" تام " به نیاز عاطفی "تام" که توسط "راشل" نادیده گرفته شده اشاره می شود و علت العلل اصلی برای پیش بردن نمایش به شکلی منطقی بیان می شود...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                شکرخدا گودرزی 7/3/1389