مادر می گفت :
چهل خط روي ديوار
چهل بار ورق خوردن تقويم
چهل بار سوار متروي كار
چهل بار دست كشيدن بر پنجره ي بخار آلود
چهل بار...!
چهل رد بر برف
و چهل شب برف بي امان!
در گهواره ي كودكي‘ مادر مي گفت:
هر دانه ي برف را
فرشته اي مي كشد بردوش!
آه...
فرشتگان مقرب خجسته...!
ـــ درختان خميده پشت با كاكل پر برف
شاخسار خشك
شنيدند ــ
يك رد اضافه در چهل ويكمين صبح!
فرشتگان مقرب با شانه هايي آويزان
در خيابان يخزده!
كنار پل
كبوتران خيس
وانتهاي بن بست
در خم تنهايي كوچه
آوار بام رباب...
و سكوت!
گهواره ي لالايي كودكي
ـــ مرد يا زني با هزار فرسنگ فاصله ـــ
در دستان يخزده ي رباب
و ورد زير لب...
آه...
فرشتگان مقرب...!
آن سوي پل
مردي بدون كلاه وچتر
با چشماني فرو رفته
ومردمكاني تيره
در گودناي خيزابه هاي اشك
خيره به گهواره ي كودكي!
شولا ي شب...
رباب به روشني فانوسش گفت:
همينجا به چله مي نشينم
پاي همين ديوار نيم بند!
آه ...
اي فرشتگان مقرب خميده پشت...
آه...
