زمستان
در گورستان مشرف به كوچه هاي باريك
وباغهاي فراموش شده ي زادگاه
همه ي خاطرات كودكي را
كه بوي ريحان وسيب مي داد
زمان به صفر رسيدن حافظه ات
ــ دا ــ
به خاك سپرديم!
با شانه هايي آويزان
چشمان تر
ميان آن همه نگاه كه بدرقه ات مي كرد
از خاك سپاريت آمدم
ـــ دا ــ
سرد وتلخ
همه ي مهر زمين را
روزي كه آسمان آبشاري بزرگ بود
به خاك سپردم
خاك كه ديگر رنجواره ي قدم هايت را ديگر نمي شنود
ـــ دا ـــ
هيچ همسايه اي
به بوي نرگس چادر نمازت بيدار نمي شود
وديگر
غبار نمي شويد از تن كوچه ي
بن بست
آب وجاروی هر روزه ات
- دا-
از ديوارها مي پرسم
اين خامشان صبور خانه
كه سرشار عطر دعاهاي مستانه ات
اين شاهدان اشك و رنج وتنهايي ات
چگونه بي تو ايستادند
چگونه...؟
باورم نمي شود
روز سال نو
سفره ي هفت سين را نچيده اي
و چشم انتظار من
در آستانه ي كوچه نايستاده اي
ـــ دا ـــ
باورم نمي شود...
دا:در زبان لري به معني مادر است.
