باز از کوچه ی تکرارکودکی می گذرم
دیوارها
خاطرات کودکی را ورق می زنند
ومن
حادثه ی باتو بودن رامرورمی کنم آتیه!
گره گشای رازی می شوم
آغازناشده
پایان ناپذیر!
غروب پریده رنگ
فانوس بی فروغش را
برفرازاطلاعیه ای
- باتیترتسلیت –
می افرازد،
وکوچه
درامتدادخط سیاه مواج
- زغال کودکی –
به بن بست می رسد!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 11:18  توسط شكرخدا گودرزي
|
